تبليغاتX
..:: حاج همت ::.. - بازگشت

..:: حاج همت ::..

بسم رب الشهداء و الصديقين

بازگشت

 

گفت: «ننه! اگر خدا بخواهد و قسمتم كند، می‌خواهم بروم مكه…»

گفتم: «به سلامتی. خوشا به سعادتت كه به این زودی و در این جوانی می‌خواهی بروی.»

خوشحال بود. وقتی می‌خواست برود، مثل روزهای جبهه رفتن، لباس پوشید. گفت: «حدود یك ماه سفرم طول می‌كشد.»

گفتم: «پس تلفن یادت نرود.»

گفت: «منتظر تلفنم نباش، معلوم نیست كه بتوانم.»

خداحافظی كرد و رفت.

بیست و هفت روز بعد، نیمه‌های شب از خواب بیدار شدم.

دیدم كه در می‌زنند. رفتم در را باز كردم. دیدم كه یك نفر با كله بی‌مو كه عرقچین سفیدی هم روی سر دارد، پشت در ایستاده است. اول نشناختم، بعد كه دقت كردم، دیدم همت است.

گفتم: «ننه! خب چرا خبر نكردی بیاییم استقبالت؟ لااقل گوسفندی جلوی پایت بكشیم.»

گفت: «هیچی لازم نیست، در را ببند بیا داخل.»

ساك را كه دستش بود، گوشه‌ای گذاشت و نشست. پدرش را هم بیدار كردم. گفتم: «ننه، عصر تلفن می‌زدی، كسی را می‌فرستادیم دنبالت بیاید.»

گفت: «نمی‌خواستم كسی بیاید دیدنم. فردا صبح باید بروم.»

گفتم: «از راه نرسیده كه نمی‌شود دوباره بروی.»

گفت: «كار دارم، نمی‌توانم بمانم.»

فردا صبح، وقتی از خواب بیدار شد، پرسید: «ننه، كسی را دعوت كردی؟»

نمی‌دانم از كجا فهمیده بود. گفتم: «خودی‌ها هستیم، غریبه كسی نیست.»

شیخ عبدالرحمن، شیخ عبدالحسین و عده زیادی به دیدن او آمدند. مردم را دعوت نكرده بودیم ولی هر كه باخبر شد، آمده بود. گفت: «ننه! زیاد نمی‌خواهد تشریفات بچینید. یك بره بگیرید، بكشید، آبگوشت درست كنید.»

وقتی بره را خواستیم بكشیم، به شوخی گفتم: «بیا حداقل جلوی پایت بره را بكشیم.»

گفت: «این حرفها را اصلاً نزنید، زشت است.»

گفتم: «آخر ننه جان، تو از مكه آمده‌ای. همه می‌آیند دیدنت، این‌جوری بد است.»

گفت: «هیچ هم بد نیست، هر چه ساده‌تر، بهتر.»

سفره را انداختیم، نان و سبزی و انگور داخل آن چیدیم و با آبگوشت از میهمانان پذیرایی كردیم.

مادر شهید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 0:11  توسط گردان وبلاگی کميل  |