هنر شهادت طلبان
بسم رب المجاهدین فی سبیل الله
تقدیم به فرهاد

خون دادن هنر مردان خداست
وخون دل خوردن هنرشهادت طلبان
بسم رب الشهداء و الصديقين
بسم رب المجاهدین فی سبیل الله
تقدیم به فرهاد

خون دادن هنر مردان خداست
وخون دل خوردن هنرشهادت طلبان
بسم رب الزهرا (س)
السلام عليک يا ثارالله (ع)
زنده نگهداشتن ياد و خاطره ی شهدا کمتر از خود شهادت نيست .
با عشق يار دست در دست هم داديم .
تلاش گردان فرهنگي وبلاگی کميل
اين وبلاگهايی است که به شما عزيزان معرفی می شوند.
خود به نظاره بنشينيد
آرزويمان رضايت دل مادر همه ی شهدا
حضرت فاطمه ی زهرا (س)
و ارواح طيبه ی شهدای گرانقدرمون می باشد.
همه ی عزيزان می توانند
تنها با کليک کردن روی هر کدام از وبلاگهای
* گردان فرهنگی وبلاگی کميل *
که مورد علاقه شان باشد از آن ديدن فرمايند
وبلاگ شهيد حاج همت:
http://www.haj-hemmat.blogfa.com
وبلاگ شهيد آقا مهدی باکری:
http://www.aga-mehdi.blogfa.com
وبلاگ شهید صیاد شیرازی:
وبلاگ شهید حاج احمد کاظمی:
http://ahmad-kazemi.blogfa.com
وبلاگ شهيد محمود کاوه:
http://www.kave1340.blogfa.com
وبلاگ شهيد کابلی:
وبلاگ شهيد علی آقا تجلائی:
http://www.tajallae.blogfa.com
وبلاگ شهيد حسن باقری:
http://www.afshordi.blogfa.com
وبلاگ شهيد حاج حسين خرازی:
http://www.kharrazi.blogfa.com
وبلاگ شهيد آقا مهدی زين الدين:
http://www.zeinoddin.blogfa.com
وبلاگ شهيد حاج حسن کسايی:
http://www.shahid-kasae.persianblog.com
وبلاگ سرداران لشگر هميشه پيروز ۳۱ عاشورا:
http://www.sardaran-ashora.persianblog.com
وبلاگ جاويدالاثر حاج احمد متوسليان:
http://www.haj-ahmad.blogfa.com
وبلاگ شهيد حاج عليرضا موحد دانش:
http://www.haj-alireza.blogfa.com
وبلاگ شهيد سهراب اسماعيلی:
http://www.kabotar-bage.persianblog.com
وبلاگ شهيد حاج محسن دين شعاری:
http://www.dinshoari.blogfa.com
وبلاگ دوکوهه:
http://www.komail-ali.persianblog.com
وبلاگ شهيد کارور:
وبلاگ سنگر سازان بی سنگر:
http://www.bisangaran.persianblog.com
وبلاگ شهيد سيد مرتضی آوينی:
http://www.avine.persianblog.com
وبلاگ شهدای تفحص:
http://www.tafahoos.blogfa.com
وبلاگ چفیه :
ايجاد و تنظيم اين وبلاگ ها با همت بر و بچه های گردان فرهنگی
وبلاگی کميل برای ترويج نام و ياد و خاطره و سلوک
اهل معرفت بوده تا من و تو يادمان نرود در
ديار چه نام آورانی زندگی می کنيم .
مارم دعا کنين - يا زهرا (س)
خاد م گردان فرهنگی وبلاگی کميل
الحقير کلب الاکلاب حضرت زهرا (س) کميل پاکزاد
بسم رب العالمين
قصه ی همت بعضی صفحاتش مثل قصه ی خيلی های ديگر است و بعضی هاش
فقط مال خود اوست . او هم قصه ی به دنيا آمدنش هرچه بود ، مثل همه ی ما ،
وقتی آمد گريست .بچگی کرد .تابزرگ شود ،تسبيح تربت ها خورد .مدرسه رفت .
حتی گاهی از معلمش کتک خورد و گاهی به دوستانش پس گردنی زد .بعضی
تابستانها کار کرد . دوست داشت داروسازی بخواند ،ولی در کنکور قبول نشد .
بعد دانشسرا رفت و معلمی کرد .او هم قهر و عشق ،هر دو را داشت .
خنديد و خنداند .زندگی کرد .همراه شد .رفت و گرياند .
تنها چيزی که او را در اين دور ماندنی کرد ، راهی بود که به دلها باز کرد
و عشقی که آفريد . قصه اش ، قصه ی دوستی است که همراه شد ،
همسری است که عشق ورزيد ، پدری است که دل کند .
قصه ی زندگی او گاه صفحاتی دارد که به افسانه می ماند ، اگر به آسمان راهی
نداشته باشی .
بسم هو
نماز اول وقت را بر همه چيز مقدم می شمرد ...
او عارفي وارسته، ايثارگري سلحشور و اسوهاي براي ديگران بود كه جز خدا به چيز ديگري نميانديشيد و به عشق رسيدن به هدف متعالي و كسب رضاي حضرت احديت، شب و روز تلاش ميكرد و سختترين و مشكلترين مسؤوليتهاي نظامي را با كمال خوشرويي و اشتياق و آرامش خاطر ميپذيرفت.
(او انساني بود كه براي خدا كار ميكرد و اخلاص در عمل از ويژگيهاي بارز اوست. ايشان يكي از افراد درجه اولي بود كه هميشه ماموريتهاي سنگين برعهدهاش قرار داشت.
حاج همت مثل مالك اشتر بود كه با خضوع و خشوعي كه در مقابل خدا و در برابر دلاوران بسيجي داشت، در مقابله با دشمن همچون شيري غران از مصاديق (اشدَاء عليالكفار، رحماء بينهم) بود. همت كسي بود كه براي اين انقلاب همه چيز خودش را فدا كرد و از زندگياش گذشت. او واقعاً به امر ولايت اعتقاد كامل داشت و حاضر بود در اين راه جان بدهد، كه عاقبت همچنين كرد. هميشه سفارش ميكرد كه دستورات فرماندهان را بايد مو به مو اجرا كرد. وقتي دستوري هرچند خلاف نظرش به وي ابلاغ ميشد، از آن دفاع ميكرد.
ابراهيم از زمان طفوليت،روحي لطيف، عبادي و نيايشگر داشت.)
پدر بزرگوارش ميگويد:
(محمد ابراهيم از سن ده سالگي تا لحظه شهادت در تمام فراز و نشيبهاي سياسي و نظامي هرگز نمازش ترك نشد. روزي از يك سفر طولاني و خسته كننده به منزل بازگشت. پس از استراحت مختصر شب فرا رسيد. ابراهيم آن شب را با همه خستگيهايش تا پگاه به نماز و نيايش ايستاد و وقتي مادرش او را به استراحت سفارش نمود گفت: مادر! حالي عجيب داشتم. اي كاش به سراغم نميآمدي و آن حلت زيباي روحاني را از م نميگرفتي.)
اين انسان پارسا تا آخرين لحظات حيات خود دست از دعا و نيايش برنداشت. نماز اول وقت را بر همه چيز مقدم ميشمرد و قرآن و توسل،برنامه روزانة او بود. استراتژي به راستي همه چنيزش را فداي انقلاب كرده بود. آن چيزي كه براي او مطرح نبود خواب و خوراك و استراحت بود. هر زما كه براي ديدار خانوادهاش به قمشه (شهرضا) ميرفت. در آنجا لحظهاي از گرهگشايي مشكلات و گرفتاريهاي مردم باز نميايستاد و دائماً در انديشه انجام خدمتي به خلقالله بود.
شهيد همت آنچنان با جبهه و جنگ عجين شده بود كه در طول حيات نظامي خود فرزند بزرگش را فقط شش بار و فرزند كوچكتر خود را تنها ك بار در آغوش گرفته بود.
او بسان شمع ميسوخت و چونان چشمهساران در حال جوشش بود و يك آن از تحرك باز نميايستاد. روحيه ايثار و استقامت او شگفتانگيز بود. حتي جيره و سهميه لباس خود را به ديگران ميبخشيد و با همان كم قانع بود و در پاسخ كساني كه ميپرسيدند چرا لباس خود را كه نيازمند آن بودي بخشيدي؟ ميگفت: من پنج سال است كه يك اوركت دارم و هنوز قابل استفاده است.
او فرماندهي مدير و مدبر بود. قدرت عجيبي در مديريت داشت، آن هم يك مديريت سالم در اداره كارها و نيروها. با وجود آنكه به مسائل عاطفي و نيز اصول مديريت احترام ميگذاشت و عمل ميكرد. در عين حال هنگام فرماندهي قاطع بود. او نيروهاي تحت امر خود را خوب توجيه ميكرد و نظارت و پيگيري خوبي نيز داشت. كسي را كه در انجام دستورات كوتاهي مينمود بازخواست ميكرد و كسي را كه خوب به ماموريتش عمل ميكرد مورد تشويق قرار ميداد.
بينش سياسي بعد ديگري از شخصيت والاي او به شمار ميرفت. به مسائل لبنان و فلسطين و ساير كشورهاي اسلامي زير سلطه دشمن بسيار ميانديشيد و آنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود كه گويي ساليان درازي در آن سامان با دشمنان خدا و رسول(ص) در ستيزه بوده است. او با وجود مشغله فراوان از مطالعه غافل بود و نسبت به مسائل سياسي روز شناخت وسيعي داشت.
از ويژگيهاي اخلاقي شهيد همت برخورد دوستانه او با بسيجيان جان بركف بود. به بسيجيان عشق ميورزيد و همواره در سخنان و گفتارش از اين مجاهدان مخلص تمجيد و قدرشناسي ميكرد. در من خاك پاي بسيجيها هم نميشوم. اي كاش من يك بسيجي بودم و در سنگر نبرد از آنان جدا نميشد. وقتي در سنگرهاي نبرد غذاي گرم براي شهيد همت ميآوردند، سؤال مي كرد، آيا نيروهاي خط مقدم و ديگر اعضاي همرزمان در سگرها همين غذا را ميخوردند يا خير؟ و تا مطمئن نميشد كه نيروهاي ديگر يز از همين غذا استفاده ميكنند، دست به غذا نميزد.
شهيد همت همواره براي رعايت حقوق بسيجيان به مسؤولان امر تاكيد و توصيه داشت. او كه از روحيه ايثار و استقامت كم نظيري برخوردار بود. با برخوردها و صفات اخلاقياش در واقع معلمي نمونه و سرمشقي خوب براي پاسداران و بسيجيان بود و خود به آنچه ميگفت عامل بود. عشق و علاقه نيروها به او نيز از همين راز سرچشمه ميگرفت. براي شهيد همت مطرح نبود كه چكاره است، فرمانده است يا نه. همت يك رزمنده بود. همت هم مرد جنگ و هم معلمي وارسته.
شهيد حجتالاسلام والسلمين محلاتي در توصيف شهيد اين چنين اظهار داشتهاند:
(او انساني بود كه براي خدا كار ميكرد و بالاترين اعمال را داشت. او سختترين كارها را در لشكر و جبهه به عهده ميگرفت، مردي با ايمان و با اخلاص بود و در آخرت هم انشاءالله شفيعمان خواهد بود.
شهيد حاج همت هركاري را كه از آن سختتر و دشوارتر نبود به عهده ميگرفت. خدا رحمتش كند. كارهاي او حساب شده و بسيار قابل تمجيد و تكريم است. در طول اين جنگ تحميلي، نبردي سنگينتر و مشكلتر و توانسوزتر از جنگ خيبر در جزاير مجنون نبود و در چجنين هنگامهاي عظيم، هراسناك و هولانگيز، شهيد حاج محمد ابراهيم همت ميداندار نبرد بود و فرماندهي سپاه را در نهايت شگفتي عهدهدار بود.)
بنام اويی که آفريد عشق را
راوی حاج سعيد مهتدي (از همرزمان شهيد حاج ابراهيم همت و فرمانده فعلي لشگر ۲۷ محمد رسوالله ص)
بنام خدای عاشقان
..: همت :.. به روايت سيدعليرضا ربيعيهاشمي
يكي از فرماندهان سپاه كه در شمار بهترينها بود، شهيد بزرگوار، حاج همت، فرمانده لشكر 27 محمد رسولالله (ص) بود.
او كه دست پرورده فرمانده بزرگي چون شهيد بروجردي در منطقه شمال غرب بود، با كولهباري از تجربه جنگ كردستان با مسئوليت فرماندهي سپاه پاوه به منظور تذسيس و تشكيل تيپ 27 حضرت رسول (ص)، همراه با ديگر فرماندهان اعزامي از كردستان به جنوب آمد و در عمليات فتحالمبين به عنوان رئيس ستاد تيپ، ارزشهاي والاي خود را به نمايش گذاشت. (تيپ بعد از دو عمليات بزرگ فتحالمبين و بيتالمقدس به لشكر تبديل شد).
شهيد همت از همان ابتدا افتخار ميكرد كه با الهام از فرماندهي عالي شهيد بروجردي در كردستان پا به عرصه جنگ جنوب گذاشته است و تواناييهاي او زماني متحلي شد كه سردار بزرگ لشكر 27 ، حاج احمد متوسليان در لبنان به اسارت دژخيمان اسرائيلي درآمد و پرچم هدايت وفرماندهي سكان اين كشتي موجشكن به دست حاج همت افتاد.
جنگ داخلي كردستان به وجود آورنده چندين فرمانده بزرگ از جمله حاج همت بود كه توانست در طول چندين عمليات بزرگ با مهارتش در ميدان نبرد و با تاكتيك دقيق خود، عرصه را بر ارتش كشوري كه بيشترين هزينهها و كمك تسليحاتي متحدان را دريافت كرده بود، تنگ كند.
لشكر 27 حضرت رسول (ص) لشكري با تجربه بود. با اينكه از رزمندگان شهر تهران بودند از قشرهاي مختلف جامعه در آن شركت داشتند. احساسهاي تند، منطق قوي و تهور عاقلانه در اين لشكر حاكم بود و دورنماي بهتري را در كسب موفقيت عملياتها از خود بروز ميداد. رزمندگان تهراني به اندازه بزرگي و پيچيدگي محلات تهران در بعد فرهنگي از افكار گونهگون و متفاوتي برخوردار بودند. در چنين وضعيتي ايجاد تفاهم در بين رزمندگان، فرماندهان ردهها و هماهنگي با مسئولان كشور، كه نقشي در تحركات سياسي داشتند، انصافاَ ، خود فرماندهي مستقلي را ميطلبيد. شهيد همت با دور انديشي منحصر به فرد، اين لشكر را از جاده مدارا و سعه صدر خود با درايت و تدبير خاصي عبور مي داد.
اختلافاتي كه احياناَ براساس سليقهها در لشكر رخ ميدهد، گاهي چنان پيچيده مي شد كه نياز به شناخت عملكرد در مصلحت بود و او مصلحتها را به نفع ارتقا و حفظ و انسجام لشكر، خوب مي شناخت و بر آن اساس اقدام مي كرد. اگر كمي احساس ميكرد لشكر از نظر روحي دچار ضعف شده است با يك سخنراني و حضور بموقع در صحنه و گرم گرفتن با رزمندگان، اعم از كادر يا بسيجي، روحيه لشكر را بازسازي ميكرد.
او همواره در سخنرانيهاي عمومي خود در لشكر توصيه ميشود كه موفقيت براي سربلندي اسلام امري حياتي، و پيروزي در جنگ اسلام با كفر موجب سربلندي اسلام و مسلمين در همه جهان است. بنابراين در اين جايگاه بايد رزمندگان، خطرات را به جان راحل (ره) كه فرموده بود: «جنگ،جنگ است، عزت و شرف و مناموس ما در گرو اين جنگ». جنگ را تجربهاي تعالي بخش معرفي ميكرد. در يكي از سخنرانيهاي خود اعلام كرده بود كه اگر اين جنگ را با صلابت به پايان نبريم، ننگ ابدي بر پيشاني ما خواهد ماند. شهيدهمت قبل از شروع هر عملياتي اولين اقدامش يك جلسه سخنراني و بعد ترتيب دادن جلسات بحث درباره عمليات با ديگر مسئولان ذيربط لشكر و گفتگو درباره حقايق مربوط به عملياتي سخت و توجيه قوي بر آن، جزء سرمايه او بود به گونهاي كه بعد از پايان هر جلسهاي در قرارگاه رده مافوق و يا بعد از هر سفري كه به هر كجا ميرفت بلافاصله در پايان آن، تمام ردههاي لشكر را جمع مي كرد و موارد و تجربيات را لحظه به لحظه تعريف و توجيه ميكرد و نميگذاشت زماني از كسب تجربههاي خود بگذرد مگر اينكه آن را به افراد زير دست انتقال دهد.
او در عمليات يك گام جلوتر بود. آمادگي او بيش از آمادگي مجموعه دنبال رونده او بود. آموزش براي شركت در جنگ را همانند خود جنگ، جدي تلقي ميكرد و بر آن تأكيد فراوان داشت و خود پيگيريهاي اجراي آموزش را دنبال مي كرد.
شهيد همت در انتخاب پرسنل براي پذيرفتن مسئوليتها هوش و ذكاوت عجيبي داشت و حدس و گمانش قريب به يقين بود. حاج همت با استعدادي كه در گزينش افراد براي واگذاري مسئوليت در ردههاي لشكر از خود بروز ميداد، ميتوانست با مشاهده ويژگيهاي جسمي افراد دريابد كه آيا آنها مي توانند فرمانده گردان يا ردههاي ديگر باشند يا نه! و در اين زمينه بسيار با تجربه عمل مي كرد و در بين پرسنل طوري الگو قرار گرفته بود كه افراد كم اراده را به افراد قوي و با اراده تبديل ميكرد.
او با توجه به مقدورات لشكر كه گاهي كمبودهايي هم داشت (وجود كمبودها به لحاظ جديدالتأسيس بودن يگانهاي رزم در جنگ تحميلي طبيعي به نظر ميرسيد.) از اقدام هيچ مأموريتي و انجام هيچ عملياتي خودداري نميكرد و آماده پذيرفتن عمليات صعود به قلهها و ارتفاعات و پيادهروي در صحراهاي خشك يا عملياتهاي هلي برد در مناطق عملياتي مجنون و هر نوع مأموريتي بود گرچه با مقدورات لشكر سازگار نبود، و هرگز از اين نوع وظايف، طفره نميرفت. فرمانده محترم سابق كل سپاه، سردار سرلشكر محسن رضايي او را قادر به انجام هر عملياتي در وضعيتةاي سخت ميديد و معمولاَ با فرماندهي حاج همت عملياتهاي محورهاي سخت به وي واگذار ميشد. اما جزء كساني بود كه اگر سالها ميجنگيد هرگز در او افسردگي نبرد مشاهده نمي شد.
ما در سرتا سر جنگ 8 ساله بعث عراق، كه قدرت آمريكا و ناتو را حامي خود داشت در بعضي از عملياتها ناموفق بوديم. حاج همت در شمار فرماندهاني بود كه با عدم موفقيت در نبرد هرگز دچار شكست عصبي و شكست اعتماد به نفس نميشد.
افسوس كه زبان و قلم در معرفي فرماندهانمان قاصر است و نه تنها نتوانستيم آن گونه كه شايسته وجود آنان است به جهانيان، بلكه حتي به مردم خود بشناسانيم.
غربيها در معرفي فرماندهان خود مانند رومل، مونتگمري و ... نوشتهها و كتابهاي زيادي دارند. اگر مقايسهاي بين تدابير، فداكاري و ارزشها فرماندهان ما با غربيها صورت گيرد، آنان بايد از معرفي فرماندهان نظامي خود در برابر فرماندهان ما احساس شرم كنند.
من در جلسات زيادي شاهد طرحهاي عملياتي بودهام. حاج همت با بياني شيوا و استعداد سخنوري در بين فرماندهان لشكر، گفتگو كنندهاي برجسته بود. اين مطلب را هنگامي كه براي اولين بار قبل از عمليات والفجر يك در قرارگاه نجف، جلسه مشتركي بين فرماندهان سپاه و ارتش تشكيل شده بود، دريافتم. در ان جلسه پرثمرترين فرايندهاي ذهني را در زمينه طرحهاي نظامي ارائه داد. وي با اينكه تا آن زمان دورههاي عالي فرماندهي و جنگ را نديده بود، تمام تدابير فرماندهي را از رأس تا بدنه لشكر مد نظر قرار ميداد و تمام اطلاعات را از تهيه برآورد اطلاعاتي، انجام فعاليتهاي مداوم اطلاعات رزمي، استفاده بموقع از اطلاعات، دادن اطلاعات در حد نياز به واحدهاي مربوط، هماهنگ كردن مخابرات. مهندسي، پشتيباني رزم، توجيه و اخذ گزارشهاي عملكرد آنها، هماهنگ ساختن تمام مراقبتهاي تأميني تاكتيك گردانها هنگام نبرد، شناسايي دقيق زمين، جو و دشمن، راههاي تداركاتي و مشخص كردن تمام مجهولات زمين و دشمن را كاملاَبراي آمادگي عملياتي گسترده براي ردهها مانند يك فرمانده نظامي كهنهكار توجيه ميكرد.
آنچه مرا بيشتر تحتتأثير قرار داد اين بود كه حاج همت با مشغلهاي كه جنگ برايش به وجود آورده بود، كمتر مطالعه يا از مشاوره استفاده ميكرد؛ در عين حال، علاوه بر طرحها و برنامههاي جنگ، رويدادها و پيچيدگي اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي را با آميزه بينظيري از ذكاوت و دانش موردبحث قرار ميداد.
شهيد همت با فرماندهي و تدبير والاي خوداثري محو نشدني در لشكر از خود باقي گذاشت. شهيد حاج همت در هنگامه هر عملياتي با چهره منطقي و اخلاقي در ميدان نبرد ظاهر ميشد و از نزديك در بين رزمندگان، جنگ را هدايت ميكرد. درست است كه برحسب قواعد نظامي فرمانده لشكر نبايد در ميدان نبرد مسقيماَ حضور پيدا كند اما درجه اخلاص و ايمان والاي اين فرمانده شجاع، اجازه هدايت از قرارگاه را از او سلب كرده بود.
حاج همت در بين بسيجيان از احترام زائدالوصفي برخوردار بود و رزمندگان بسيجي به درستي نظرهاي او ايمان داشتند. او نيز فوقالعاده بسيجيان را دوست ميداشت و اعتقاد داشت اراده و ايمان بسيجيان است كه باعث تعيين سرنوشت نبردها ميشود، لذا خود را مديون اخلاص، شهامت و شجاعت بسيجيان ميدانست بطوري كه يكي از نيمههاي شب در قلاجه در مسير جاده مشغول صحبتكردن بوديم. او بسيار در خود فرو رفته بود. آن شب فضاي ملكوتي بر فراز چادرها، درختان و سنگلاخهاي قلاجه پرتو افكنده بود. خيل رزمندگان كه عدد آنها فقط با وسعت بصيرت خداوند متعال قابل شمارش بود در حال اداي نماز شب و راز و نياز با او بود. حاج همت با نگاهي به اطراف از غبطه خوردن خود نسبت به رزمندگان صحبت به ميان آورد و اين جمله را گفت: ديگر از خودم خجالت ميكشم. اينهمه بسيجي و رزمنده با اخلاص به لشكر ميآيند و با اين حالت عرفاني به شهادت ميرسند و من هنوز حتي مورد اصابت تركش كوچك هم قرار نگرفتهام.
همان جا احساس كردم اين جمله حاج همت با اخلاص تمام از متن كردار و از درون جان و از صميم قلب بر زبانش آمد. يك لحظه به چهرهاش در آن تاريكي شب نگاهي انداختم. احساس كردم آتش نگاه و دل بي قرارش در آن سحر و آسمان پرستاره، شوق وصل رخ يار را انتظار مي كشد.
از آنجا كه ما اعتقاد داريم بهترينها نخستين كساني هستند كه در جنگ اسلام عليه كفر موردانتخاب خداوند قرار ميگيرند و به شهادت ميرسند، خورشيد خيبر نيز يكي از بهترينها بود.
بسم رب الشهدا
فهرستی از عملياتهايی که سردار کشور دل حاج محمد ابراهيم همت
در آنها حضور داشته و نقش بسزايی ايفا نموده اند :
1) عمليات فتحالمبين
رمز عمليات: يا زهرا (سلام الله عليها)
هدف: تصرف ارتفاعات منطقه، به منظور آزادي بخش وسيعي از جنوب غربي ميهن اسلامي.
منطقه عمليات: غرب دزفول و شوش
وسعت عمليات: 25000 كيلومتر مربع
يگانهاي عملكننده: ارتش جمهوري اسلامي ايران و سپاه پاسداران انقلاب اسلامي
2) عمليات بيتالمقدس
رمز عمليات: يا عليبنابيطالب
هدف: آزادسازي خرمشهر، پادگان حميد، هويزه، خيبر، حسينيه
منطقه عمليات: غرب كارون ـ جنوبغربي اهواز و شمال خرمشهر
وسعت عمليات: 6000 كيلومتر مربع
يگانهاي عملكننده: ارتش جمهوري اسلامي ايران و سپاه پاسداران انقلاب اسلامي
3) عمليات رمضان
رمز عمليات: يا صاحبالزمان ادركني
هدف عمليات: دور كردن آتش دشمن از شهرهاي جنوبي كشور و انهدام نيروهاي رژيم عراق
منطقه عملياتي: شرق بصره
وسعت منطقه عمليات: 1600 كيلومتر مربع
نيروهاي عمل كننده: سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و ارتش جمهوري اسلامي ايران
4) عمليات مسلمبن عقيل
رمز عمليات: يا اباالفضل العباس
هدف عمليات: آزادسازي چندين ارتفاع مرزي و تصرف ارتفاعات مشرف به شهر مندلي
منطقه عملياتي: غرب سومار و ارتفاعات مسلط بر مندلي
نيروهاي عمل كننده: سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و ارتش جمهوري اسلامي ايران
5) عمليات محرم
رمز عمليات: يا زينب (سلام الله عليها)
هدف عمليات: آزادسازي جبال حمرين در جنوب دهلران
منطقه عملياتي: شرهاني، زبيدات و بيات، جنوبشرقي عين خوش
يگانهاي عملكننده: سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و ارتش جمهوري اسلامي ايران
6) عمليات والفجر مقدماتي
رمز عمليات: يا الله يا الله يا الله
وسعت منطقه عملياتي: 300 كيلومتر مربع
هدف: انهدام نيروهاي دشمن
منطقه عملياتي: فكه ـ چزابه
يگانهاي عمل كننده: ارتش جمهوري اسلامي ايران و سپاه پاسداران انقلاب اسلامي
7) عمليات والفجر (1)
رمز عمليات: يا الله يا الله يا الله
وسعت منطقه عملياتي: 150 كيلومتر مربع
هدف: انهدام نيروهاي دشمن و آزادسازي بخشي از نوار مرزي
منطقه عمليات: شمال غربي فكه
نيروهاي عمل كننده: سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و ارتش جمهوري اسلامي ايران
8) عمليات والفجر (2)
رمز عمليات: يا الله يا الله يا الله
هدف عمليات: خارج كردن شهرهاي كردنشين ميهن اسلامي از زير آتش دشمن و آزادسازي ارتفاعات مهم منطقه و مسدودكردن راه ضدانقلاب و تصرف پادگان حاج عمران
منطقه عملياتي: حاج عمران
نيروهاي عملكننده: سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و ارتش جمهوري اسلامي ايران
9) عمليات والفجر(3)
رمز عمليات: يا الله يا الله يا الله
وسعت منطقه عملياتي: 50 كيلومتر مربع
منطقه عملياتي: مهران
هدف عمليات: تصرف و تأمين ارتفاعات زالو آب، 343، نمه كلان بو كوچك و بزرگ
نيروهاي عمل كننده: سپاه پاسداران انقلاب اسلامي
01) عمليات والفجر (4)
رمز عمليات: يا الله يا الله يا الله
وسعت منطقه عملياتي: 300 كيلومتر مربع از ميهن اسلامي و 700 كيلومتر مربع از خاك عراق
هدف عمليات: آزاديبخشي از ميهن اسلامي و ارتفاعات مهم منطقه و تصرف پيشرفتگي دشت شيلر، مسدودكردن راه ضدانقلاب كه از راه شيلر انجام مي شد، تصرف پادگان پنجوين و گرمك عراق و خارج ساختن مريوان از زير ديد و تير دشمن
نيروهاي عملكننده: سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و ارتش جمهوري اسلامي ايران
11) عمليات خيبر
رمز عمليات: يا رسولالله (صليالله عليه و آله)
وسعت منطقه عمليات: 1180 كيلومتر مربع
هدف عمليات: تصرف و تأمين جزاير مجنون و بخشي از هورالهويزه
نيروهاي عمل كننده: سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و ارتش جمهوري اسلامي ايران
شهيد همت در ادامه همين عمليات پيروزمندانه پس از سالها جنگ و جهاد به نداي حق لبيك گفت و شربت شيرين شهادت را نوشيد. يادش گرامي و راهش پر رهرو باد.
يادش گرامی و پر رهرو باد
سخنراني سردار محمد كوثري درباره شهيد همت
چون همت و حاج احمد و همه كساني كه اينجا حاضرند عاشق ابا عبدالله هستند و امروز روز اول محرم است به ياد شهيدان و زحماتي كه آنها كشيدند و ما از قافله عقب مانديم، خدمت عزيزان عرض ميكنم:
چون وقت تنگ است من فكر ميكنم از شهيد همت بگوييم كه در عمليات خيبر چنان فشار روي ايشان بود كه برادر بزرگوار سردار صفوي كاملاَ در جريانند. مأموريت خيلي سنگيني به ايشان واگذار شده بود – و واقعاَ هم كارهاي سنگين را ميپذيرفت و اصلاَاز كارهاي سنگين هيچ ابايي نداشت اما چنان كه دلش ميخواست به نتيجه نرسيده بود. چيزي در حدود 3، 4 شب واقعاَ بيدار بود. اينكه ميگويم بيدار به تمام معنا چون من كنار او بودم و ميديدم كه بيدار بوده است؛ طوري بود كه اينقدر ضعف به او غلبه كرد كه ديگر اصلاَ نياز شد كه به او سرم وصل كنند. به او گفتم كه برويد عقب و در آنجا استراحتي بكنيد. او گفت اصلاَ اين حرفها را نزن.
همانجا در سنگر، در قرارگاه، سرم را به او وصل كردند و بيسيم هم دستش بود و از آن طرف روزهاي آخر من ديدم كه خيلي ناراحت است. هم برادر عزيزمان سعيد قاسمي، هم آقاي مهتدي و بقيه گفتند كه روز آخر گفت: محمد ديگر من خجالت ميكشم از بسيجيها و سپاهياني كه ميايند و ميروند بالاخره يك چيزي نصيبشان مي شود ما نه تيري، تركشي، چيزي و بالاخره خجالت ميكشم از اينها. گفتم: هركسي مسئوليتي دارد. گفت: نه اين حرفها نيست. من ديگر واقعاًَ خجالت ميكشم و همان هم شد كه چند روز بعد به شهادت رسيد، چون آرزوي شهادت كرد و به خواستهاش رسيد. روحش شاد.
مطلب ديگر: عمليات مرصاد بود و وضعيت خيلي خراب بود. در جنوب عراقيها مجدداَ روزهاي آخر روي جاده اهواز و خرمشهر امده بودند و ميخواستند خرمشهر را بگيرند ـ ما رسيديم و دفاع كرديم. ما براي بچهها، برنامهريزي كرده بوديم كه شب عمليات كنند برسيم به دژ عراق چون قطعنامه پذيرفته شده بود ولي عراقيها مجدداَ حمله را شروع كرده بودند. چون ميخواستند امتيازي از ما بگيرند، اين كار را انجام داده بودند. سرانجام سردار رضايي فرمودند كه برويم براي اسلام آباد و منافقين. ما هم باخبر شده بوديم. چون آنجا نيرو داشتيم؛ بين اسلامآباد و باختران. نهايتاَ اين شد كه ما به دوكوهه آمديم. دو فروند شنوك بود كه نيروها را سوار كرديم.
در همين هنگام، يكدفعه ديدم كه خيلي از بسيجيان آويزان شدهاند به هليكوپتر كه خودشان جزو آن نفرات اول باشند كه به درگيري منطقه اسلامآباد برسند. اما بالاخره محدوديت وجود داشت و اعزام همه داوطلبان ممكن نبود.
ناگهان يك بسيجي را ديدم كه خدا شاهد است اينقدر اشك ميريخت، التماس ميكرد، جثهاش خيلي ضعيف بود. سنش شايد 16، 17 سال بيشتر نبود. اين بند حمايلش اصلاَ آويزان بود. اينقدر بدنش ضعيف بود. ولي آن چنان مقاوم و مستحكم صحبت ميكرد و همراه با حرف زدن هم گريه ميكرد. ميگفت: حاجي اينجا هم داري پارتيبازي ميكني. شما نگاه نكنيد ميخواهد برود شهيد بشود. ميخواهد برود به اصطلاح زخمي بشود. اما اينطور ميگويد. شما حالا نگاه بكنيد، پارتيبازيهاي آنجا و پارتيبازيهاي اينجا. ببينيد زمين تا آسمان فرق ميكند و اين است كه حضرت امام (ره) ميگويد، ميدان جنگ و صحنه نبرد، دانشگاه بود؛ دانشگاه انسانسازي بود. لذا از خداوند ميخواهيم كه ادامهدهندگان راه اين عزيزان باشيم تا ان شاءالله بتوانيم اين كولهبار را كه بر دوش ماست و واقعاَ سنگين است به خواسته شهدا عمل ، و باعث شادي روح آنها بشويم و ما بتوانيم راه نوراني آنها را ادامه بدهيم و كاري بكنيم كه روحشان هميشه شاد باشد.
بسم رب المجاهدين فی سبيل الله
پس از شروع جنگ تحميلي از سوي رژيم متجاوز عراق، شهيد همت به صحنة كارزار وارد شد و در طي ساليان حضور در جبهههاي نبرد، خدمات شايان توجهي از خود برجاي گذاشت و افتخارها آفريد.
او و سردار رشيد اسلام (حاج احمد متوسليان)، به دستور سردار فرماندهي محترم كل سپاه ماموريت يافتند ضمن اعزام به جبهه جوب، تيپ محمد رسولالله (ص) را تشكيل دهند.
در عمليات سراسري فتحالمبين مسؤؤليت قسمتي از عمليات، به عهده اين سردار دلاور بود. موفقيت عمليات در منطقه كوهستاني (شاوريه) مرهون ايثار و تلاش اين سردار بزرگ و همزمان اوست.
شهيد همت در عمليات پيروزمند بيتالمقدس در سمت معاونت تيپ محمد رسولالله (ص) فعاليت و تلاش تحصينبرانگيزي را در شكستن محاصره جاده شلمچه – خرمشهر انجام داد و به حق ميتوان گفت كه او و يگان تحت امرش سهم به سزايي در فتح خرمشهر داشتهاند و با اينكه منطقه عملياتي دشت بود، شهيد حاج همت با استفاده از بهترين تدبير نظامي به نحوه مطلوبي فرماندهي كرد.
در سال 1361 با توجه به شعلهور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوب لبنان به منظور ياري رساندن به مردم مسلمان و مظلوم لبنان كه مورد هجوم ناجوانمردانه رژيم صهيونيستي قرار گرفته بود راهي آن ديار شد و پس از دو ماه حضور در اين خطه، به ميهن اسلامي بازگشت و در محور جنگ و جهاد قرار گرفت.
با شروع عمليات رمضان در تاريخ 23/4/1361 در منطقه (شرق بصره)، فرماندهي تيپ 27 حضرت رسول (ص) را برعهده گرفت و بعدها با ارتقاي اين يگان به لشكر، تا زمان شهادتش در سمت فرماندهي انجام وظيفه نمود. پس از آن در عمليات مسلمبن عقيل و محرم – كه او فرمانده قرارگاه ظفر بود – سلحشورانه با دشمن زبون جنگيد. در عمليات والفجر مقدماتي بود كه شهيد حاج همت مسؤوليت سپاه يازدهم قدر را – كه شامل لشكر 27 حضرت محمد رسولالله (ص)،لشكر 31 عاشورا، لشكر 5 نصر و تيپ 10 سيدالشهدا (ع) بود – به عهده گرفت.
سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشكر 27 تحت فرماندهي ايشان در علميات والفجر 4 و تصرف ارتفاعات كانيمانگا در آن مقاطع از خاطرهها محو نميشود.
صلابت، اقتدار و استقامت فراموش نشدني اين شهيد والامقام و رزمندگان لشكر محمدرسولالله (ص) در جريان عمليات خيبر در منطقه طلائيه و تصرف جزاير مجنون و حفظ آن با وجود پاتكهاي شديد دشمن، از افتخارت تاريخ جنگ محسوب ميگردد.
مقاومت و پايمردي آنان در اين جريان به قدري تحسين برانگيز بود كه حتي فرمانده سپاه سوم عراق در يكي از اظهاراتش گفته بود:
(... ما آنقدر آتش بر جزاير مجنون فرو ريختيم و آنچنان آنجا را بمباران شديد نموديم كه از جزيره مجنون جز تلي خاكستر چيز ديگري باقي نيست!)
اما شهيد حاج همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بيخوابيهاي مكرر همچنان به اداي تكليف و اجراي فرمان حضرت امام خميني (ره) مبني بر حفظ جزاير ميانديشيد و خطاب به برادران پاسدار و بسيجي ميگفت:
(برادران امروز مسئلة ما، مسئلة اسلام و حفظ و حراست از حريم قرآن است. بدون ترديد يا همه بايد پرچم سرغ عاشورايي حسين (ع) را به دوش كشيم و قداست مكتبمان، مملكت و ناموسمان را پاسداري و حراست كنيم و با گوشت و خون به حفظ جزيره، همت نماييم، يا اينكه پرچم ذلت و تسليم را در مقابل دشمنان خدا بالا ببريم و اين ننگ و بدبختي را به دامن مطهر اعتقادمان روا داريم، كه اطمينان دارم شما طالبان حريت و شرف هستيد، نه ننگ و بدنامي.)
>> نقش شهيد در كردستان <<
شهيد همت در خرداد سال 1359 به منطقه كردستان كه بخشهايي از آن در چنگال گروهكهاي مزدور گرفتار شده بود اعزام گرديد. ايشان با توكل به خدا و عزمي راسخ مبارزه بيامان و همه جانبهاي را عليه عوامل استكبار جهاني و گروهكهاي خودفروخته در كردستان شروع كرد و هر روز عرصه را بر آنها تنگتر نمود. از طرفي در جهت جذب مردم محروك كرد و رفع مشكلات آنان به سهم خود تلاش داشت و براي مقابله با فقر فرهنگي منطقه اهتمام چشمگيري از خود نشان ميداد. تا جايي كه هنگام ترك آنجا، مردم منطقه گريه ميكردند و حتي تحصن نموده و نميخواستند از اين بزرگوار جدا شوند.
رشادتهاي او در برخورد با گروهكهاي ياغي قابل تحسين و ستايش است. براساس آماري كه از يادداشتهاي آن شهيد به دست آمده است، سپاه پاسداران پاوه از مهر 1359 تا دي ماه 1360 (با فرماندهي مدبرانه او)، 25 عمليات موفق در خصوص پاكسازي روستاها از وجود اشرار، آزادسازي ارتفاعات و درگيري با نيروهاي ارتش بعث داشته است.
>> گوشهاي از خاطرات كردستان به قلم شهيد <<
در هفدهم مهرماه 1360 با عنايت خداي منان و همكاري بيدريغ سپاه نيرومند، مريوان، پاكسازي منطقة (اورامان) با هفت روستاي محروم آن را به انجام رساند و به خواست خدا و امدادهاي غيبي (حزب رزگاري) به كلي از بين رفت. حدود 300 تن از خودباختگان سيه بخت، تسليم قواي اسلام گرديدند. يكصدتن به هلاكت رسيدند و بيش از 600 قبضه اسلحه به دست سپاهيان توانمند اسلام افتاد.
پاسداران رشيد با همت و مردانگي به زدودن ناپاكان مزاحم از منطقه نوسود و پاوه پرداختند و كار اين پاكسازي و زدودن جنايتكاران پست، تا مرز عراق ادامه يافت.
اين پيروزي و دشمن سوزي، در عمليات بزرگ و بالندة محمد رسولالله (ص) و با رمز (لااله الاالله) به دست آمد.
در مبارزات بيامان يكساله، 362 نفر از فريبخوردگان (دمكرات، كومله، فدايي و رزگاري، با همة سلاحهاي مخرب و آتشين خود تسليم سپاه پاوه شدند و اماننامه دريافت نمودند.
همزمان با تسليم شدن آنان، 44 سرباز و درجهدار عراقي نيز به آغوش پرمهر سپاه اسلام پناهنده شده و به تهران انتقال يافتند.
منطقة پاوه و نوسود به جهنمي هستيسوز براي اشرار خدانشناس تبديل گشت؛ قدرت و تحرك آن ناپاكان ديوسيرت رو به اضمحلال و نابودي گذاشت. به طوري كه تسليم و فرار را تنها راه نجات خود يافتند. در اندك مدتي آن منطقه آشوبخيز و ناامن كه ميدان تركتازي اشرار شده بود به يك سرزمين امن تبديل گرديد.
بسم الله الرحمن الرحيم
هرچه داريم از شهدا داريم و انقلاب حاصل خون شهيدان است.
به تاريخ ۱۳۵۹/۱۰/۱۹ شمسی ساعت ۱۰/۱۰ شب چند سطری وصيتنامه
می نويسم .
هرشب ستاره ای را به زمين می کشند و باز اين آسمان غمزده غرق ستاره است.
مادر جان ! می دانی تور را بسيار دوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق
شهادت و عشق به شهيدان داشت .
مادر ! جهل حاکم بر يک جامعه انسان ها را به تباهی می کشد و حکومت های
طاغوت مکمل اين جهلند و شايد قرن ها طول بکشد که انسانی از سلاله ی پاکان
زاييده شوند و بتوانند رهبری يک جامعه ی سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را
دردست گيرد و امام تبلور سلاله ی ادامه دهندگان راه امامت
و شهامت وشهادت است.
مادر جان ! به خاطر داری که من برای يک اطلاعيه ی امام حاضر بودم بميرم؟
کلام او الهام بخش روح پر فتوح اسلام در سينه و وجود گنديده ی من بوده وهست .
اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهيد برايم دعا کنندتا شايد خدا من
روسياه را در درگاه با عظمتش به عنوان يک شهيد بپذيرد
مادر جان ! من متنفر بودم وهستم از انسان های سازشکار و بی تفاوت
و متاسفانه جوانان که شناخته کافی از اسلام ندارند و نمی دانند
برای چه زندگی می کنند و چه هدفی دارند و اصلا چه می گويند بسيارند .
ای کاش به خود می آمدند .
از طرف من به جوانان بگوييد چشم شهيدان و تبلور خونشان به شما دوخته است
به پا خيزيد و اسلام را و خود را دريابيد .
نظير انقلاب اسلامی ما در هيچ کجا پيدا نمی شود نه شرقی نه غربی.
اسلامی که : اسلامی ... ای کاش ملت های تحت فشار مثلث
( زور و زر و تزوير ) به خود می آمدند و آنها نيز پوزه استکبار را بر خاک می ماليدند.
مادر جان ! جامعه ی ما انقلاب کرده و چندين سال طول می کشد تا بتواند کم کم
صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسان ها بيرون برد ولی روشنفکران ما
به اين انقلاب
بسيار لطمه زدند زيرا نه آن را می شناختند و نه برايش زحمت و رنجی
متحمل شده
بودند. از هر طرف به اين نونهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند مقتدر است .اگر
هدايت نشدند مسلما مجازات خواهند شد .
پدر و مادر من ! من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و
خويشتنرا گم و فراموش کنم .
علی وار زيستن و علی وار شهيد شدن حسين وار زيستن و حسين وار شهيد
شدن را دوست دارم .
الگوی جاويد يک مومن از بند هوی و هوس رستن است و من اين الگو را نيز دوست
داشتم .
شهدات در قاموس اسلام کاری ترين ضربات را بر پيکر ظلم و جور و شرک و الحاد
می زند و خواهد زد و تاريخ اسلام اين را ثابت کرده است .
پدر ! ما فردا می رويم به جنگ با انسانها يی که چون کفار در صدر اسلام نمیدانند
چرا و برای چه می جنگند جنگ با دموکرات يا در حقيقت آلت دست بعث
بغدادعراق .
ببين ما به چه روزی افتاده ايم و استعمار چقدر جامعه ی ما را
به لجنزار کشيده است
ولی چاره ای نيست . اينها سد راه انقلاب اسلامی اند پس سد راه اسلام . بايد
برداشته شوند تا راه تکامل طی شود .
مادر جان ! به خدا قسم اگر گريه کنی و به خاط من گريه کنی
اصلا از تو راضی
نخواهم بود . زينب وار زندگی کن و مرا نيز به خدا بسپار .
( اللهم ارزقنا توفيق الشهاده فی سبيلک )
اسلام دين مبارزه و جهاد است و در اين راه احتياج به ايمان
و ايثار و استقامت است .
خواهران و برادرانم و همچنين پدرم ! مرا ببخشيد و از
آنها می خواهم که راهم را ادامه دهند .
والسلام - محمد ابراهيم همت
ساعت ۱۵/۱۲ پاوه - اتاق تحقيقات سپاه
بنام حضرت دوست
وقتي اسم كربلا و امام حسين (ع) به گوش ننه نصرت خورد، دلش مثل پرندهاي شد كه در قفس زندانياش كردهاند. پايش را كرد توي يك كفش كه الاو بالله من هم بايد با تو بيايم.
اين قصه براي سال هزاروسيصدوسيوچهار است. آن سالها مسافرت مثل حالا آسان نبود؛ آن هم براي زني كه يك بچه در شكم داشت. اما از قديم گفتهاند : « وقتي پاي عشق به ميان آيد، عقل راهش را ميكشد و ميرود.»
ننه نصرت عاشق بود. او سختي راه را به همراه مشهدي علياكبر تحمل كرد؛ اما وقتي به كربلا رسيد، بيماري او را از پاي انداخت و تازه متوجه شد كه چه كار خطرناكي انجام دادهاست.
پزشكها پساز معاينه سري تكان داده، گفتند: بچه زنده نميماند، همين حالا هم شايد مرده باشد. بهتر است به فكر نجات مادر بچه باشيم ...
همان جا بود كه غم عالم در دل ننه نصرت سنگيني كرد. او با دل شكسته رفت به زيارت قبرآقا امام حسين(ع) و با گريه وزاري گفت: « آقا بچهام تقصيري ندارد. اين من بودم كه به عشق تو سراز پا نشناخته پا درجاده خطر گذاشتم. اگر قرار است بچهام بهخاطر عشق من بميرد، چه بهتر كه من هم همراه او بميرم.»
ننه نصرت با چشماني پراز اشك و با دلي پراز غم به خواب رفت. در خواب، بانوي بزرگواري به سراغش آمد، نوزاد پسري به آغوش ننه نصرت داد و به او الهام كرد كه اسمش را محمّدابراهيم بگذارد.
ننه نصرت وقتي از خواب برخاست، اثري از درد و بيماري در خود نديد. باز هم نزد پزشكها رفت. آنها پس از معاينه، انگشت به دهان ماندند.
يك جور پدر و مادرها، امام حسين(ع) را در دل بچههايشان جا ميدهند. اينجور بچهها اگر در طول زندگي با عشق امام حسين(ع) زندگي كنند، اگر اجازه ندهند شمر به دلشان راه پيدا كند، آن وقت مثل ياران واقعي امام حسين(ع) ميجنگند، از مظلوم دفاع ميكنند و در راه خدا به شهادت ميرسند؛ درست مثل محمدابراهيم همّت.
محمدابراهيم در كودكي وقتي ميديد پدر ومادرش روبه قبله ميايستند و نماز ميخوانند؛ او هم مثل آنها نماز ميخواند، سورههاي كوچك قرآن را حفظ ميكرد و روزه كلهگنجشكي ميگرفت.
كمي كه بزرگتر شد، علاوه بر درسخواندن، گاهي دركار كشاورزي به پدرش كمك ميكرد و گاهي در مغازهاي به شاگردي ميپرداخت.
او دردانشسراي تربيت معلم ادامهتحصيل داد، سپس به خدمت زيرپرچم فراخوانده شد. روزهاي سربازي، روزهاي سرنوشتساز براي او بود. هم تلخ تلخ بود و هم شيرين شيرين. يكي از دستنشاندگان شاه بهنام «سرلشكرناجي»، فرماندهي لشكر توپخانه اصفهان را برعهدهداشت. محمدابراهيم هم مسؤول آشپزخانه همين لشكر بود.
خلاصه دوران خدمت سربازي سرآمد؛ درحالي كه محمدابراهيم آگاهتر از قبل شده بود. او هم شاه را شناخته بود و هم دستنشاندگان شاه را، هم امام و هم ياران امام را. از آن پس، او علاوه بر معلمي در روستا، در سطح شهر به روشنگري مردم ميپرداخت. يك روز خبر آوردند كه محمدابراهيم يك گوني پراز اعلاميه از قم آورده و در شهر پخش كرده است. سرلشكرناجي دستور دستگيري او را داد؛ اما او هيچگاه به دام نيفتاد. يك روز خبرآوردند كه محمدابراهيم مجسمه شاه را از ميدان شهر پايين كشيده. سرلشكر ناجي، دستور تيرباران او را داد؛ اما محمدابراهيم از چنگ مأموران شاه گريخت و براي ادامه مبارزه به شهرهاي ديگر رفت. از شهري به شهري ميرفت و به تبليغ نهضت امام خميني و آگاهي دادن به مردم ميپرداخت.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي، او كمر همت بست تا بيش از پيش به مبارزه عليه ظالم و دفاع از حق مظلوم بپردازد. مدتي براي ياري مردم به روستاهاي محروم رفت. وقتي شنيد ضدانقلاب در شهرهاي كردنشين دست به جنايت زده است، به آنجا رفت وبه مبارزه پرداخت. چون از خود لياقت نشان داد، به فرمانداري سپاه پاسداران پاوه منصوب شد.
محمدابراهيم همت در سن 26 سالگي به سفرحج رفت و از آن پس «حاج همت» لقب گرفت. حاج همت در چندعمليات، ضربات سختي به دشمنان اسلام وارد ساخت و درمدت زماني كم به يكي از سرداران بزرگ جنگ تبديل شد.
او ابتدا به معاونت تيپ محمدرسول الله (ص) و سپس به فرماندهي همين تيپ ـ كه به لشكر تبديل شده بود ـ منصوب شد.
حاج همت پس از 28 سال زتدگي الهي، پس از 28 سال عشق به امام حسين(ع) مثل ياران امام حسين(ع) تا آخرين نفس جنگيد و مثل آنها مردانه به شهادت رسيد.
جزيره مجنون در اسفند 1362 و درعمليات خيبر به خون سرخ او رنگين شد و نام سردار بزرگ خيبر: «شهيدحاج محمدابراهيم همت» را براي هميشه در دلها جاودانه كرد.
از همه ي لشكرِ حاج همت، تنها چند نيروي خسته و ناتوان باقي مانده. امروز هفتمين روز عمليات خيبر است. هفت روز پيش، رزمندگان ايراني، جزاير مجنون را فتح كردند و كمر دشمن را شكستند. آنگاه دشمن هرچه درتوان داشت، بهكار گرفت تا جزاير را پس بگيرد؛ اما رزمندگان ايراني تا امروز مقاومت كردهاند.
همهجا دود وآتش است. انفجار پشت انفجار، گلوله پشت گلوله. زمين ازموج انفجار مثل گهواره، تكان ميخورد. آسمان جزاير را بجاي ابر دود فرا گرفته ... و هواي جزاير را بجاي اكسيژن، گاز شيميايي.
حاجهمت پس از هفتشبانهروز بيخوابي، پس از هفتشبانهروز فرماندهي، حالا شده مثل خيمهاي كه ستونهايش را كشيده باشند. نه توان ايستادن دارد و نه توان نشستن ونه حتي توان گوشي بيسيم به دست گرفتن.
حاجهمت لب ميجنباند؛ اما صدايش شنيده نميشود. لبهاي او خشكيده، چشمانش گود افتاده. دكتر با تأسف سري تكان داده، ميگويد: «اينطوري فايدهاي ندارد. ما داريم دستيدستي حاجهمت را به كشتن ميدهيم. حاجي بايد بستري بشود. چرا متوجه نيستيد؟ آب بدنش خشك شده. چند روزاست هيچي نخورده ...»
سيد آرام ميگويد: « خوب، سرُم ديگر وصل كن.»
دكتر با ناراحتي ميگويد: « آخر سرُم كه مشكلي را حل نميكند. مگر انسان تا چند روز ميتواند با سرم سرپا بماند؟»
سيد كلافه ميگويد:« چاره ديگري نيست. هيچ نيرويي نميتواند حاجهمت را راضي به ترك جبهه كند.»
دكتر با نگراني ميگويد: « آخر تا كي ؟ »
ـ تا وقتي نيرو برسد.
ـ اگر نيرو نرسد، چي ؟
سيد بغض آلود ميگويد: «تا وقتي جان در بدن دارد. »
ـ خوب به زور ببريمش عقب.
ـ حاجي گفته هركسي جسم زنده مرا ببرد پشت جبهه و مرا شرمنده امام كند، مديون است ... سرپل صراط، جلويش را ميگيرم.
دكتر كه كنجكاو شده، ميپرسد: «مگر امام چي گفته ؟ »
حاجهمت به امام خميني فكر ميكند و كمي جان ميگيرد. سيد هنوز گوشيهاي بيسيم را جلوي دهان او گرفته. همت لب ميجنباند و حرف امام را تكرار ميكند : «جزاير بايد حفظ شود. بچهها حسينوار بجنگيد. »
وقتي صداي همت به منطقه نبرد مخابره ميشود، نيروهاي بيرمق دوباره جان ميگيرند، همه ميگويند؛ نبايد حرف امام زمين بماند. نبايد حاجهمت، شرمنده امام شود.
دكتر سرمي ديگر به دست حاجهمت وصل ميكند. سيد با خوشحالي ميگويد: «ممنون حاجي! قربان نفسات. بچهها جان گرفتند. اگر تا رسيدن نيرو همينطوري با بچهها حرف بزني، بچهها مقاومت ميكنند. فقط كافي است صداي نفسهايت را بشنوند! »
حاجهمت به حرف سيد فكر ميكند: بچهها جان گرفتند ... فقط كافي است صداي نفسهايت را بشنوند ... .
حالا كه صداي نفسهاي حاجهمت به بچهها جان ميدهد، حالا كه به جز صدا، چيز ديگري ندارد كه به كمك بچهها بفرستد، چرا در اينجا نشسته است؟ چرا كاري نكند كه بچهها، هم صدايش را بشنوند و هم خودش را از نزديك ببينند ؟
سيد نميداند چه فكرهايي در ذهن حاجهمت شكل گرفته؛ تنها ميداند كه حال او از لحظه پيش خيلي بهتر شده؛ چرا كه حالا نيمخيز نشسته و با دقت بيشتري به عكس امام خيره شده است.
حاج همت بهياد حرفامام ميافتد، شيلنگ سرم را از دستش ميكشد و ازجا برميخيزد. سيد كه از برخاستن او خوشحال شده، ذوق زده ميپرسد: « حاجي، حالت خوب شده!؟ »
دكتر كه انگشت به دهان مانده، ميگويد : « مراقبش باش، نخورد زمين. »
سيد درحاليكه دست حاج همت را گرفته، با خوشحالي ميپرسد: «كجا ميخواهي بروي؟ هركاري داري بگو من برايت انجام بدهم. »
حاج همت از سنگر فرماندهي خارج ميشود. سيد سايه به سايه همراهياش ميكند.
ـ حاجي، بايست ببينم چي شده ؟
دكتر با كنجكاوي به دنبال آن دو ميرود. سيد، دست حاجهمت را ميگيرد و نگه ميدارد. حاج همت، نگاه به چشمان سيد انداخته، بغضآلود ميگويد: «تو را به خدا، بگذار بروم سيد! »
سيد كه چيزي از حرفهاي او سر درنميآورد، ميپرسد : «كجا داري ميروي؟ من نبايد بدانم ؟ »
ـ مي روم خط، خدا مرا طلبيده !
چشمان سيد از تعجب ونگراني گرد ميشود.
ـ خط، خط براي چي؟ تو فرمانده لشكري. بنشين تو سنگرت فرماندهي كن. »
حاجهمت سوار موتور ميشود و آن را روشن ميكند.
ـ كو لشكر؟ كدام لشكر ؟ ما فقط يك دسته نيرو تو خط داريم. يك دسته نيرو كه فرمانده لشكر نميخواهد. فرمانده دسته ميخواهد. فرمانده دسته هم بايد همراه دسته باشد، نه تو قرارگاه.
سيد جوابي براي حاجهمت ندارد. تنها كاري كه ميتواند بكند، ايناست كه دواندوان به سنگر برميگردد، يك سلاح ميآورد و عجولانه ميآيد و ترك موتور حاجهمت مينشيند. لحظهاي بعد، موتور به تاخت حركت ميكند.
لحظاتي بعد گلولهاي آتشين در نزديكي موتور فرود ميآيد. موتور به سمتي پرتاب ميشود و حاجهمت و سيد به سمتي ديگر. وقتي دود وغبار فرو مينشيند، لكه هاي خون برزمين جزيره نمايان ميشود.
خبر حركت حاجهمت به بچههاي خط مخابره ميشود. بچهها ديگر سرازپا نميشناسند. ميجنگند و پيش ميروند تا وقتي حاجهمت به خط ميرسد، شرمنده او نشوند.
خورشيد رفتهرفته غروب ميكند و يك لشكر نيروي تازه نفس به خط ميآيد.
بچهها از اينكه شرمنده حاجهمت نشدهاند؛ از اينكه حاج همت را نزد امام روسفيد كرده و نگذاشتهاند حرف امام زمين بماند، خوشحالند؛ اما از انتظار طاقت فرساي او سخت دلگيرند !
بسم تعالی
بچه های مدرسه درگوشي باهم صحبت ميكنند.
بيشترمعلمها بجاي اينكه در دفتر بنشينند و چاي بنوشند، درحياط مدرسه قدم ميزنند و با بچهها صحبت ميكنند. آنها اينكار را از معلم تاريخ ياد گرفتهاند. با اينكار ميخواهند جاي خالي معلم تاريخ را پر كنند.
معلم تاريخ چند روزي است فراري شده. چند روز پيش بود كه رفت جلوي صف و با يك سخنراني داغ و كوبنده، جنايتهاي شاه و خاندانش را افشاء كرد و قبل از اينكه مأمورهاي ساواك وارد مدرسه شوند، فرار كرد.
حالا سرلشكر ناجي براي دستگيري او جايزه تعيين كرده است.
يكي از بچهها، درگوشي با ناظم صحبت ميكند. رنگ ناظم از ترس و دلهره زرد ميشود. درحاليكه دست و پايش را گم كرده ، هولهولكي خودش را به دفتر ميرساند. مدير وقتي رنگ وروي او را ميبيند، جا ميخورد.
ـ چيشده، فاتحي ؟
ناظم آب دهانش را قورت ميدهد و جواب ميدهد : « جناب ذاكري، بچه ها ... بچه ها ... »
ـ جان بكن، بگو ببينم چي شده ؟
ـ جناب ذاكري، بچه ها ميگويند باز هم معلم تاريخ ...
آقاي مدير تا اسم معلم تاريخ را ميشنود، مثل برق گرفته ها از جا ميپرد و وحشت زده ميپرسد : « چيگفتي، معلم تاريخ ؟! منظورت همت است ؟ »
ـ همت باز هم ميخواهد اينجا سخنراني كند.
ـ ببند آن دهنت را. با اين حرفها ميخواهي كار دستمان بدهي؟ همت فراري است، ميفهمي؟ او جرأت نميكند پايش را تو اين مدرسه بگذارد.
ـ جناب ذاكري، بچه ها با گوشهاي خودشان از دهن معلمها شنيدهاند. من هم با گوشهاي خودم از بچهها شنيدهام.
آقاي مدير كه هول كرده، مي گويد : « حالا كي قرار است، همچين غلطي بكند ؟ »
ـ همين حالا !
ـ آخر الان كه همت اينجا نيست !
_ هرجا باشد، سر ساعت مثل جن خودش را ميرساند. بچهها با معلمها قرار گذاشته اند وقتي زنگ را ميزنيم بجاي اينكه به كلاس بروند، تو حياط مدرسه صف بكشند براي شنيدن سخنراني او.
ـ بچهها و معلمها غلط كردهاند. تو هم نميخواهد زنگ را بزني. برو پشت بلندگو، بچهها را كلاس به كلاس بفرست. هر معلم كه سركلاس نرفت، سه روز غيبت رد كن. ميروم به سرلشكر زنگ بزنم. دلم گواهي ميدهد امروز جايزه خوبي به من و تو ميرسد!
ناظم با خوشحالي به طرف بلندگو ميرود.
از بلندگو، اسم كلاسها خوانده ميشود. بچهها به جاي رفتن كلاس، سرصف ميايستند. لحظاتي بعد، بيشتر كلاسها در حياط مدرسه صف ميكشند.
آقاي مدير ميكروفون را از ناظم ميگيرد و شروع ميكند به داد وهوار و خط و نشان كشيدن. بعضي از معلمها ترسيدهاند و به كلاس ميروند. بعضي بچهها هم به دنبال آنها راه ميافتند. در همان لحظه، در مدرسه باز ميشود. همت وارد ميشود. همه صلوات ميفرستند.
همت لبخندزنان جلوي صف ميرود و با معلمها و دانشآموزان احوالپرسي ميكند. لحظهاي بعد با صداي بلند شروع ميكند به سخنراني.
ـ بسم الله الرحمن الرحيم.
خبر به سرلشكر ناجي ميرسد. او ، هم خوشحال است وهم عصباني. خوشحال از اينكه سرانجام آقاي همت را به چنگ خواهد انداخت و عصباني از اينكه چرا او باز هم موفق به سخنراني شده!
ماشينهاي نظامي براي حركت آماده ميشوند.
راننده سرلشكر، در ماشين را باز ميكند و با احترام تعارف ميكند. سگ پشمالوي سرلشكر به داخل ماشين ميپرد. سرلشكر در حالي كه هفتتيرش را زير پالتويش جاسازي ميكند سوار ميشود. راننده ، در را ميبندد. پشت فرمان مينشيند و با سرعت حركت ميكند. ماشينهاي نظامي به دنبال ماشين سرلشكر راه ميافتند.
وقتي ماشينها به مدرسه ميرسند، صداي سخنراني همت شنيده ميشود. سرلشكر از خوشحالي نميتواند جلوي خندهاش را بگيرد. ازماشين پياده ميشود، هفت تيرش را ميكشد و به مأمورها اشاره ميكند تا مدرسه را محاصره كنند.
عرق سر و روي همت را گرفته. همه با اشتياق به حرفهاي او گوش ميدهند.
مدير با اضطراب و پريشاني در دفتر مدرسه قدم ميزند و به زمين وزمان فحش ميدهد. در همان لحظه صداي پارس سگي او را به خود ميآورد. سگ پشمالوي سرلشكر دواندوان وارد مدرسه ميشود.
همت با ديدن سگ متوجه اوضاع ميشود اما به روي خودش نميآورد. لحظاتي بعد، سرلشكر با دو مأمورمسلح وارد مدرسه ميشود.
مدير و ناظم، در حاليكه به نشانه احترام دولا و راست ميشوند، نفسزنان خودشان را به سرلشكر ميرسانند و دست او را ميبوسند. سرلشكر بدون اعتناء، درحالي كه به همت نگاه ميكند، نيشخند ميزند.
بعضي از معلمها، اطراف همت را خالي ميكنند و آهسته از مدرسه خارج ميشوند. با خروج معلمها، دانشآموزان هم يكي يكي فرار ميكنند.
لحظهاي بعد، همت ميماند و مأمورهايي كه او را دوره كرده اند. سرلشكر از خوشحالي قهقههاي ميزند و ميگويد : « موش به تله افتاد. زود دستبند بزنيد، به افراد بگوييد سوار بشوند، راه ميافتيم. »
همت به هرطرف نگاه ميكند، يك مأمور ميبيند. راه فراري نمييابد. يكي از مأمورها، دستهاي او را بالا ميآورد. ديگري به هردو دستش دستبند ميزند.
همت مينشيند و به دور از چشم مأمورها، انگشتش را در حلقومش فرو برده، عق ميزند. يكي از مأمورها ميگويد: « چي شده؟ »
ديگري ميگويد: « حالش خراب شده. »
سرلشكر ميگويد: « غلط كرده پدرسوخته. خودش را زده به موش مردگي. گولش را نخوريد ... بيندازيدش تو ماشين، زودتر راه بيفتيم. »
همت باز هم عق ميزند و استفراغ ميكند. مأمورها خودشان را از اطراف او كنار ميكشند. سرلشكر درحاليكه جلوي بيني و دهانش را گرفته، قيافهاش را در هم ميكشد و كنار ميكشد. با عصبانيت يك لگد به شكم سگ ميزند و فرياد ميكشد: « اين پدرسوخته را ببريدش دستشويي، دست وصورت كثيفش را بشويد، زودتر راه بيفتيم. تند باشيد. »
پيشاز آنكه كسي همت را به طرف دستشويي ببرد، او خود به طرف دستشويي راه ميافتد. وقتي وارد دستشويي ميشود، در را از پشت قفل ميكند. دو مأمور مسلح جلوي در به انتظار ميايستند.
از داخل دستشويي، صداي شرشر آب و عقزدن همت شنيده ميشود. مأمورها به حالتي چندشآور قيافههايشان را در هم ميكشند.
لحظات از پي هم ميگذرد. صداي عق زدن همت ديگر شنيده نميشود. تنها صداي شرشر آب، سكوت را ميشكند.
سرلشكر در راهرو قدم ميزند و به ساعتش نگاه ميكند. او كه حسابي كلافه شده، به مأمورها ميگويد: « رفت دست وصورتش را بشويد يا دوش بگيرد ؟ برويد تو ببينيد چه غلطي ميكند. »
يكي ازمأمورها، دستگيره در را مي فشارد، اما در باز نميشود.
ـ در قفل است قربان!
ـ غلط كرده، قفلش كرده. بگو زود بازش كند تا دستشويي را روي سرش خراب نكردهايم.
مأمورها همت را با داد و فرياد تهديد ميكنند، اما صدايي شنيده نميشود. سرلشكر دستور ميدهد در را بشكنند. مأمورها هجوم ميآورند، با مشت و لگد به در ميكوبند و آن را ميشكنند. دستشويي خالي است، شير آب باز است و پنجره دستشويي نيز !
سرلشكر وقتي اين صحنه را ميبيند، مثل ديوانهها به اطرافيانش حمله ميكند. مدير و ناظم كه هنوز به جايزه فكر ميكنند، در زير مشت و لگد سرلشكر نقش زمين ميشوند.
بسمه تعالی
ميگفت:« در مكه از خدا چند چيز خواستم؛ يكي اينكه در كشوري كه نفَس امام نيست، نباشم؛ حتي براي لحظهاي بعد تو را از خدا خواستم و دو پسر ـ بخاطر همين هردفعه ميدانستم بچهها چي هستند. آخر هم دعا كردم نه اسير شوم، نه جانباز.» اتفاقاً براي همه سؤال بود كه حاجي اينهمه خط ميرود چطور يك خراش برنميدارد. فقط والفجر4 بود كه ناخنشان بريد. آن شب اينرا كه گفت اشكهايش ريخت. گفت: « اسارت وجانبازي ايمان زيادي ميخواهد كه من آن را در خود نميبينم. من از خدا خواستم فقط وقتي جزو اولياءالله قرار گرفتم ـ عين همين لفظ را گفت ـ درجا شهيد شوم. »
حاجي براي رفتنش دعا ميكرد، من براي ماندنش. قبل از عمليات خيبر آمد به من و بچهها سربزند. خانه ما در اسلام آباد خرابي پيدا كرده بود و من رفته بودم خانه حاج محمدعباديان ـ كه بعدها شهيد شد. حاجي كه آمدند دنبالم، من در راه برايش شرح وتفصيل دادم كه خانه اين طوري شده، بنايي كردهاند و الان نميشود آنجا ماند. سرما بود. وسط زمستان. اما وقتي حاجي كليد انداخت و در را باز كرد، جا خورد. گفت: « خانه چرا به اين حال و روز افتاده ؟ » انگار هيچ كدام از حرف هاي مرا نشنيده بود!
رفتيم داخل خانه. وقتي كليد برق را زد و تو صورتش نگاه كردم، ديدم پير شده. حاجي با آن كه 28 سال سن داشت همه فكر ميكردند جوان بيست ودو، سه ساله است؛ حتي كمتر. اما من آن شب براي اولينبار ديدم گوشه چشمهايش چروك افتاده، روي پيشانياش هم. همان جا زدم زير گريه، گفتم : «چه به سرت آمده ؟ چرا اين شكلي شدهاي ؟ ». حاجي خنديد، گفت: « فعلاً اين حرف ها را بگذار كنار كه من امشب يواشكي آمدهام خانه. اگر فلاني بفهمد كلهام را ميكَند! » و دستش را مثل چاقو روي گلويش كشيد. بعد گفت: «بيا بنشين اينجا، با تو حرف دارم.» نشستم. گفت: « تو ميداني من الان چي ديدم ؟ » گفتم: «نه!» گفت: « من جداييمان را ديدم.» به شوخي گفتم: «تو داري مثل بچه لوسها حرف ميزني! » گفت: « نه، تاريخ را ببين. خدا هيچ وقت نخواسته عشّاق، آنهايي كه خيلي به هم دلبستهاند، با هم بمانند.» من دل نميدادم به حرفهاي او. مسخره اش كردم. گفتم: « حالا ما ليلي و مجنونيم ؟» حاجي عصباني شد، گفت: « من هروقت آمدم يك حرف جدي بزنم تو شوخي كن! من امشب ميخواهم با تو حرف بزنم. در اين مدت زندگي مشتركمان يا خانه مادرت بوده اي يا خانه پدري من، نميخواهم بعد از من هم اينطور سرگرداني بكشي. به برادرم ميگويم خانه شهرضا را آماده كند، موكت كند كه تو و بچهها بعد از من پا روي زمين يخ نگذاريد، راحت باشيد.» بعد من ناراحت شدم، گفتم : «تو به من گفتي دانشگاه را ول كن تا باهم برويم لبنان، حالا ... » حاجي انگار تازه فهميد دارد چقدر حرف رفتن ميزند، گفت: « نه، اينطورها نيست. من دارم محكم كاري ميكنم. همين»
فردا صبح راننده با دوساعت تأخير آمد دنبالش. گفت: «ماشين خراب است، بايد ببرم تعمير.» حاجي خيلي عصباني شد، داد زد: « برادر من ! مگر تو نميداني آن بچةهاي زبان بسته تُو منطقه معطل ما هستند. من نبايد اينها را چشم به راه مي گذاشتم.» از اين طرف من خوشحال بودم كه راننده تا برود ماشين را تعمير كند حاجي بكي دو ساعت بيشتر مي ماند. با هم برگشتيم خانه. اما من ديدم اين حاجي با حاجي دفعات قبل فرق مي كند. هميشه ميگفت: «تنها چيزي كه مانع شهادت من ميشود وابستگيام به شماهاست. روزي كه مسأله شما را براي خودم حل كنم، مطمئن باش آن وقت، وقت رفتن من است. »
خبر را داخل ميني بوس از راديو شنيدم.
«شوهر»م نبود. اصلاً هيچ وقت در زندگي برايم حالت شوهر نداشت. هميشه حس ميكردم رقيب من است و آخر هم زد و برد.
وقتي ميرفتيم سردخانه باورم نميشد. به همه ميگفتم: « من او را قسم داده بودم هيچ وقت بدونما نرود» هميشه با او شوخي ميكردم، ميگفتم: « اگر بدون ما بروي، ميآيم گوشَت را ميبُرم . » بعد كشوي سردخانه را ميكشند و ميبيني اصلاً سري در كار نيست. ميبيني كسي كه آن همه برايت عزيز بوده، همه چيز بوده ...
طعمي كه در زندگي با او چشيدم از جنس اين دنيا نبود، مال بالا بود، مال بهشت. خدا رحمت كند حاجي را .
بسم رب الشهدا و الصالحين
السلام عليک يا جندالله
خاطره ۱
هر وقت با او از ازدواج صحبت ميكرديم لبخند ميزد و ميگفت: "من همسري ميخواهم كه تا پشت كوههاي لبنان با من باشد چون بعد از جنگ تازه نوبت آزادسازي قدس است." فكر ميكرديم شوخي ميكند اما آينده ثابت كرد كه او واقعا چنين ميخواست. در ديماه سال هزار و سيصد و شصت ابراهيم ازدواج كرد. همسر او شيرزني بود از تبار زينبيان. زندگي ساده و پر مشقت آنان تنها دو سال و دو ماه به طول انجاميد از زبان اين بانوي استوار شنيدم كه ميگفت:
عشق در دانه است و من غواص و دريا ميكده
سر فرو بردم در اينجا تا كجا سر بر كنم
عاشقان را گر در آتش ميپسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه كوثر كنم
بعد از جاري شدن خطبه عقد به مزار شهداي شهر رفتيم و زيارتي كرديم و بعد راهي سفر شديم. مدتي در پاوه زندگي كرديم و بعد هم بدليل احساس نياز به نيروهاي رزمنده به جبهههاي جنوب رفتيم من در دزفول ساكن شدم. پس از مدت زيادي گشتن اطاقي براي سكونت پيدا كرديم كه محل نگهداري مرغ و جوجه بود. تميز كردن اطاق مدت زيادي طول كشيد و بسيار سخت انجام شد. فرش و موكت نداشتيم كف اطاق را با دو پتوي سربازي پوشاندم و ملحفه سفيدي را دو لايه كردم و به پشت پنجره آويختم. به بازار رفتم و يك قوري با دو استكان و دو بشقاب و دو كاسه خريدم. تازه پس از گذشت يك ماه سر و سامان ميگرفتيم اما مشكل عقربها حل نميشد. حدود بيست و پنج عقرب در خانه كشتم. بدليل مشغله زياد حاج ابراهيم اغلب نيمههاي شب به خانه ميآمد و سپيدهدم از خانه خارج ميشد. شايد در اين دو سال ما يك ۲۴ ساعت بطور كامل در كنار هم نبوديم. اين زندگي ساده كه تمام داراييش در صندوق عقب يك ماشين جاي ميگرفت همین قدر كوتاه بود.
خاطره ۲
سال ۱۳۵۹ بود تاخت و تاز عناصر تجزيهطلب و ضد انقلابيون كردستان را ناامن كرده بود ابراهيم ديگر طاقت ماندن نداشت بار سفر بست و رهسپار پاوه شد. در بدو ورود از سوي شهيد ناصر كاظمي مسوول روابط عمومي سپاه پاوه شده و در كنار شهيداني چون چمران، كاظمي، بروجردي و قاضي به مبارزات خود ادامه ميداد. خلوص و صميميت آنان به حدي بود كه مردم كردستان آنها را از خود ميدانستند و دوستي عميقي در بين آنان ايجاد شده بود. ناصر كاظمي توفيق حضور يافت و به ديدن معبود شتافت. ابراهيم در پست فرماندهي عملياتها به خدمت مشغول و پس از مدتي بدليل لياقت و كارداني كه از خود نشان داد به فرماندهي سپاه پاوه برگزيده شد. از سال هزار و سيصد و پنجاه و نه تا سال هزار و سيصد و شصت، بيست و پنج عمليات موفقيتآميز جهت پاكسازي روستاهاي كردستان از ضد انقلاب انجام شد كه در طي اين عملياتها درگيريهايي نيز با دشمن بعثي بوقوع پيوست.
خاطره ۳
محمدابراهيم تحصيلات خود را در شهرضا و اصفهان تا فارغالتحصيلي از دانشسراي اين شهر ادامه داد و در سال ۱۳۵۴ به سربازي اعزام شد. فرمانده لشكر او را مسوول آشپزخانه كرد. ماه مبارك رمضان از راه رسيد. ابراهيم به بچهها خبر داد كسانيكه روزه ميگيرند ميتوانند براي گرفتن سحري به آشپزخانه بيايند. سرلشكر ناجي فرمانده گردان از اين موضوع مطلع شد و او را بازداشت كرد. پس از اتمام بازداشت ابراهيم باز هم به كار خود ادامه داد. خبر رسيد كه سرلشگر ناجي قرار است نيمه شب براي سركشي به آشپزخانه بيايد. ابراهيم فكري كرد و به دوستان خود گفت بايد كاري كنيم كه تا آخر ماه رمضان نتواند مزاحمتي براي ما ايجاد كند. كف آشپز خانه را خوب شستند و يك حلب روغن روي آن خالي كردند. ساعتي بعد صدايي در آشپزخانه به گوش رسيد، فرمانده چنان به زمين خورده بود كه تا آخر ماه رمضان در بيمارستان بستري شد. استخوان شكسته او تا مدتها عذابش ميداد.
شادی روح شهدا صلوات بفرست
بنام معبود بی همتا
خدا یا مرا همتی کن عطا
که با چشم همت بجویم تو را
یک جور زندگی
یک سنگ را بردار و داخل آب لجن بینداز. لحظه ای بعد آن را بردار و پس از شست و شو تماشایش کن. چه حالی دارد؟ سنگ را می گویم . خوشحال است؟ ناراحت است ؟ می خندد؟ اخم می کند؟... چه کار می کند؟ یک شیشه گلاب یا عطر خوشبو روی آن بریز . باز هم تماشایش کن . حالا چه حالی دارد؟ اصلا او را بزن نوازشش کن بر سرش داد بکش رویش را ببوس نفرینش کن و تا مدتها با او قهر باش . آنگاه خوب تماشایش کن . ببین چه تغیری می کند...
معلوم است که هیچ . به قول بزرگترها : اصلا کک اش هم نمی گزد . حالا همین رفتار را بایک آدم انجام بده . البته نه همه اش را . فقط رفتار بی درد سر را می گویم . مثلا به پیراهن دوستت عط بزن . آنگاه لبخند و تشکر او را ببین . یا مدتی با او قهر باش . آنگاه ناراحتی و دلخوری اش را تماشا کن . وقتی می خواهی نماز بخوانی برادر یا خواهر کوچکت یا هر بچه ی کوچکی را بیاور تا نماز خواندن تو را تماشا کند . لحظه ای بعد او هم مثل تو نماز خواهد خواند.
اینها را نوشتم که بگویم آدم ها با سنگ خیلی فرق دارند . آدمها فقط مثل خودشان اند . مثل آدمی . اما آدم ها جور واجور هستند با دلهایی جور واجور . بعضی دلها کوچک است بعضی متوسط بعضی ها بزرگ . بعضی دلها فقط بدی را در خود جا می دهند . بعضی ها هم بدی و هم خوبی را و بعضی ها فقط خوبی را. بعضی دلهای کوچک در هیکلهای درشت جا خوش می کنند در حالی که در وجود یک پشه هم جا می شوند. بعضی دلهای بزرگ خودشان را زورکی در وجود یک آدم لاغر و ضعیف وقلمی جا می کنند. در حالی که روی کوهها وتوی اقیانوس ها و در آسمانها هم جا نمی شوند . خلاصه دنیای جور واجور دلها و آدم های جور واجور دارد. آن هم دلهایی که فقط در وجود آدمهاست . یعنی فقط آدمها هستند که دل دارند . نه سنگها و نه حیوانات و نه هیچ موجود دیگر هیچ کدام دل ندارند . آدمها جور واجور فکر می کنند جور واجور زندگی می کنند و جور واجور می میرند .
مثلا یک جور مادر ها هستند که وقتی می خواهند بچه به دنیا بیاورند فقط به جسم خود وبچه شان اهمیت می دهند . اما یک جور دیگر از مادر ها به فکر خود و بچه شان اهمیت
می دهند . مادرهای جور اول خوب می خورند خوب می نوشند و برای اینکه بچه شان چاق و چله وسرخ و سفید و تپل مپل شود روزی چند کیلو انار سرخ و آبدار نوش جان می کنند . سرانجام بعد از نه ماه و نه روز و نه ساعت انتظار یک بچه ی ترگل و ورگل به دنیا می آید که اگر قایم فوتش کنی سرما می خورد و اگر بلند عطسه کنی پرده ی گوشش پاره می شود . بزرگ کردن اینجور بچه ها کار سختی نیست . فقط باید از خوردنی های دنیا سیرشان کنی. همین !
اما مادر های جور دوم آنقدر فکر می کنند که خوردن یادشان می رود . اصلا یادشان می رود که نباید کارهای سنگین کنند نباید غصه ی زیادی بخورند مسافرتهای سخت وطولانی بروند. نمونه اش< ننه نصرت> که بچه ای در شکم داشت . یک روز شوهرش <مشهدی اکبر> گفت : می خواهم بروم کربلا . دلم برای زیارت قبر آقا امام حسین (ع) پر می کشد.
وقتی اسم کربلا و امام حسین (ع) به گوش ننه نصرت خورد دلش مثل پرنده ای شد که در قفس زندانی اش کرده اند . پایش را کرد توی یک کفش که الا و بالله من هم باید با تو
همراه شوم.
این قصه برای سال هزار و سیصد و سی و چهار است. آن سالها مسافرت مثل حالا آسان نبود . آن هم برای زنی که یک بچه در شکم داشت . اما از قدیم گفته اند : وقتی پای عشق به میان می آید عقل راهش را می کشد و می رود . ننه نصرت عاشق بود . او سختی راه را به همراه مشهدی اکبر تحمل کرد . اما وقتی به کربلا رسید بیماری او را از پا انداخت و تازه متوجه شد که چه کار خطرناکی انجام داده است.
پزشکها پس از معاینه سری تکان داده گفتند : بچه زنده نمی ماند . همین حالا هم شاید مرده باشد . بهتر است به فکر نجات مادر بچه باشیم ...
پزشکها برای ننه نصرت دارو نوشتند . آنها حرف از مرگ بچه می زدند وبه فکر نجات جان ننه نصرت بودند . اما ننه نصرت به فکر خودش نبود . او برای نجات جان بچه فکر می کرد .
خلاصه همان جا بود که غم عالم در دل ننه نصرت سنگینی کرد . او با دل شکسته رفت به زیارت قبر امام حسین (ع) وبا گریه و زاری گفت : آقا بچه ام تقصیری ندارد . این من بودم که به عشق تو سر از پا نشناخته پا در جاده ی خطر گذاشتم . اگر قرار است بچه ام به خاطر عشق من بمیرد چه بهتر که من هم همراه او بمیرم .
ننه نصرت با چشمانی پر از اشک و با دلی پر از غم به خواب رفت . در خواب بانوی بزرگواری به سراغش آمد نوزاد پسری به آغوش ننه نصرت داد و به الهام کرد که اسمش را محمد ابراهیم بگذارد.
ننه نصرت وقتی از خواب برخاست اثری از درد و بیماری در خود ندید. بازهم نزد پزشکها رفت . آنها پس از معاینه انگشت به دهان ماندند.
::: محمد ابراهیم همت :::
در سال 1334 در شهر قمشه ی اصفهان به دنیا آمد. در حالی که پیش از تولد ننه نصرت و مشهدی اکبر عشق امام حسین (ع) را در دلش جا داده بودند .
یک جور پدر مادر ها امام حسین (ع) را در دل بچه هاسشان جا می دهند . این جور بچه ها اگر در طول زندگی با عشق امام حسین (ع) زندگی کنند اگر اجازه ندهند شمر به دلشان راه پیدا کند آن وقت مثل یاران واقعی امام حسین (ع) زندگی می کنند . مثل یاران او با ظالم
می جنگند از مظلوم دفاع می کنند و در راه خدا به شهادت می رسند درست مثل
محمد ابراهیم همت
محمد ابراهیم در دنیای کودکی وقتی می دید پدر ومادرش رو به قبله می ایستند و نماز
می خوانند او هم مثل آنها نماز می خواند سوره های کوچک قرآن را حفظ می کرد و روزه ی کله گنجشکی می گرفت .
کمی بزرگتر که شد علاوه بر درس خواندن گاهی در کار کشاورزی به پدرش کمک می کرد و گاهی در مغازه ای به شاگردی می پرداخت .
او در دانشسرای تربیت معلم ادامه ی تحصیل داد سپس به خدمت زیر پرچم فرا خوانده شد . روزهای سربازی روزهایی سرنوشت ساز برای او بود . هم تلخ تلخ بود وهم شیرین شیرین . یکی از دست نشاندگان شاه به نام سرلشکر ناجی فرماندهی لشکر توپخانه ی اصفهان را بر عهده داشت . محمد ابراهیم هم مسوول آشپزخانه ی همین لشکر بود . شرح برخورد این دو داستانی است که در همین وبلاگ آمده . محمد ابراهیم از این برخورد هم به تلخی یاد می کرد وهم به شیرینی .
خلاصه دوران خدمت سربازی سر آمد . در حالی که محمد ابراهیم آگاهتر از قبل شده بود . او هم شاه را شناخته بود و هم دست نشاندگان شاه را هم امام را وهم یاران امام را . از آن پس او علاوه بر معلمی در روستا در سطح شهر به روشنگری مردم می پرداخت .
یک روز خبر آوردند که محمد ابراهیم مجسمه ی شاه را از میدان شهر پایین کشیده . سر لشکر ناجی دستور تیر باران او را داد . امام محمد ابراهیم از چنگ ماموران شاه گریخت و برای ادامه ی مبارزه به شهرهای دیگر رفت . از شهری به شهری می رفت و به تبلیغ نهضت امام خمینی (ره) و آگاهی دادن به مردم می پرداخت .
پس از پیروزی انقلاب اسلامی او کمرهمت بست تا بیش از پیش به مبارزه علیه ظالم و دفاع از حق مظلوم بپردازد . مدتی برای یاری مردم به روستاهای محرئم رفت . وقتی شنید ضد انقلاب در شهرهای کرد نشین دست به جنایت زده است به آنجا رفت وبه مبارزه پرداخت . چون از خود لیاقت نشان داد به فرماندهی سپاه پاسداران پاوه منصوب شد .
::: محمد ابراهیم همت :::
در سن 26 سالگی به سفر حج رفت و از آن پس
** حاج همت **
لقب گرفت . حاج همت در چند عملیات ضربات سختی به دشمنان اسلام وارد ساخت و در مدت زمانی کم به یکی از سرداران بزرگ جنگ تبدیل شد .
او ابتدا به معاونت تیپ 27 محمد رسول الله (ص) و سپس به فرماندهی همین تیپ _که دیگر به لشکر تبدیل شده بود _ منصوب شد .
حاج همت یک سر لشکر بود اما نه مثل سرلشکر ناجی . چرا که سر لشکر ها هم جور واجورند . حاج همت پس از 28 سال زندگی الهی پس از 28 سال عشق به امام حسین (ع) مثل یاران امام حسین (ع) تا آخرین نفس جنگید و مثل آنان مردانه به شهادت رسید .
جزیره ی مجنون در اسفند سال 1362 ودر عملیات خیبر به خون سرخ او رنگین شد و نام
سردار بزرگ خیبر " شهید حاج محمد ابراهیم همت "
را برای همیشه در دلها جاودانه کرد .
شادی روح شهدا به خصوص روح پر فتوح شهيد همت صلوات
التماس دعا - يا زهرا (س)
کلب العباس (س) الاحقر کميل
از طرف من به جوانان بگوئيد چشم شهيدان وتبلورخونشان به شما دوخته است بپاخيزيد واسلام وخود را در يابيد .
محمد ابراهيم همت
علی وار زيستن و علی وار شهيد شدن و
حسين وار زيستن و حسين وار شهيد شدن را دوست دارم.
*******
من خاك پاي بسيجيها هم نميشوم. اي كاش من يك بسيجي بودم و در
سنگر نبرد از آنان جدا نميشدم.
ما هرچه داريم از شهيدان گرانقدرمان داريم و انقلاب خونبارمان نيز
مرهون خون اين عزيزان است.
شهادت در قاموس اسلام كاريترين ضربات را بر پيكر ظلم، جور،
شركت و الحاد ميزند و خواهد زد.
اسلام دين مبارزه و جهاد است و در اين راه احتياج به ايمان، ايثار، صبر و استقامت است.
با خداي خود پيمان بستم تا آخرين قطرة خونم، در راه حفظ و حراست اين انقلاب الهي يك آن آرام و قرار نگيرم. شب و روز بدون وقفه در راه اعتلاي كلمهالله و بسط فرهنگ اسلامي تلاش نمايم، به همين سبب سلاح به شانه گرفتم و رو به جبهههاي خونين نمودم.
شهادت ,زيباترين , بالنده ترين و نغزترين كلام در تاريخ بشريت است. شهادت بهترين و روشن ترين معني حقيقي توحيد است و تاريخ تشيع خونين ترين و گوياترين تابلو نمايانگر شكوه و عظمت شهيد است.
پدر و مادر. من زندگي را دوست دارم, ولي نه آنقدر كه آلوده اش شوم و خويش را گم وفراموش كنم. علي وار زيستن و علي وار شهيد شدن, حسين وار زيستن و حسين وار شهيد شدن را دوست مي دارم.
بسم رب الشهداء و المخلصین
کجايند مردان بی ادعا
من هرگز اجازه نمی دهم که صدای
حاج همت
در درونم گم شود اين سردار خيبر،قلعه قلب مرا نيز فتح کرده است.
شهيد سيد مرتضی آوينی