هجرت
وبلاگ حاج همت به آدرس زیر انتقال پیدا کرد
از همه شما عزیزان خواهشمندیم از این پس در وب
سایت جدید ما را همراهی فرمایید
بسم رب الشهداء و الصديقين
وبلاگ حاج همت به آدرس زیر انتقال پیدا کرد
از همه شما عزیزان خواهشمندیم از این پس در وب
سایت جدید ما را همراهی فرمایید
اللهم فک کل اسیر
یكی از مسایلی كه در سفر لبنان موجب تأثر و ناراحتی حاج همت شده بود، اسارت حاج احمد متوسلیان بود.
در آخرین باری كه حاج احمد میخواست به لبنان برود، حاج همت به او گفت: «حاجی! اجازه بده ما برویم.»
حاج احمد با همان برخوردهای خاص خود، با تندی گفت: «نه آقاجان! من خودم باید بروم.»
آن روز، حاج احمد تازه از تهران به سوریه برگشته بود و مقدار زیادی هم لیر سوریه به همراه داشت. بچهها خواستند كه اگر امكان دارد، مقداری لیر به آنها بدهد تا بتوانند برای خانوادههایشان سوغاتی بخرند. قرار بود به زودی به ایران برگردیم. حاج احمد مقداری پول به «رضا دستواره» داد تا بین بچهها تقسیم كند.
فردا صبح، تا ساعت ده همه پیش هم بودیم و هیچ اتفاقی نیفتاد. حوالی ساعت ده، حاج همت به من و دستواره گفت: «حالا كه قرار است بعدازظهر به ایران برگردیم، بهتر است برای آخرین بار سری به بعلبك بزنیم.» به اتفاق هم به بعلبك رفتیم و كارها را انجام دادیم و برگشتیم.
باید هر چه سریعتر خودمان را به مقصد میرساندیم؛ ساعت دو بعدازظهر، هواپیما به سمت ایران پرواز میكرد. توی راه با یك كامیون تصادف كردیم. پای دستواره آسیب دید و تا ما او را به بیمارستان برسانیم و مداوا كنیم، ساعت نزدیك چهار شد.
خودمان را به فرودگاه رساندیم. در آنجا دیدیم كه هواپیما را به خاطر ما نگه داشتهاند. بالاخره با دو ساعت تأخیر، پرواز انجام شد.
وقتی به تهران رسیدیم، دیدم آقای رفیق دوست به استقبال حاج همت آمده است. ما را سوار ماشین كردند و تا سپاه منطقه رساندند. آنجا هم یك ماشین گرفتیم و یكراست به طرف شهرضا حركت كردیم. ساعت هشت و نه شب بود كه به شهر رسیدیم. روز بعد از اخبار شنیدم كه چهار نفر از كادر سفارت ایران به دست نیروهای اشغالگر قدس اسیر شدهاند بلافاصله فهمیدم كه جریان از چه قرار است.
* مجتبی صالحی
گفت: «ننه! اگر خدا بخواهد و قسمتم كند، میخواهم بروم مكه…»
گفتم: «به سلامتی. خوشا به سعادتت كه به این زودی و در این جوانی میخواهی بروی.»
خوشحال بود. وقتی میخواست برود، مثل روزهای جبهه رفتن، لباس پوشید. گفت: «حدود یك ماه سفرم طول میكشد.»
گفتم: «پس تلفن یادت نرود.»
گفت: «منتظر تلفنم نباش، معلوم نیست كه بتوانم.»
خداحافظی كرد و رفت.
بیست و هفت روز بعد، نیمههای شب از خواب بیدار شدم.
دیدم كه در میزنند. رفتم در را باز كردم. دیدم كه یك نفر با كله بیمو كه عرقچین سفیدی هم روی سر دارد، پشت در ایستاده است. اول نشناختم، بعد كه دقت كردم، دیدم همت است.
گفتم: «ننه! خب چرا خبر نكردی بیاییم استقبالت؟ لااقل گوسفندی جلوی پایت بكشیم.»
گفت: «هیچی لازم نیست، در را ببند بیا داخل.»
ساك را كه دستش بود، گوشهای گذاشت و نشست. پدرش را هم بیدار كردم. گفتم: «ننه، عصر تلفن میزدی، كسی را میفرستادیم دنبالت بیاید.»
گفت: «نمیخواستم كسی بیاید دیدنم. فردا صبح باید بروم.»
گفتم: «از راه نرسیده كه نمیشود دوباره بروی.»
گفت: «كار دارم، نمیتوانم بمانم.»
فردا صبح، وقتی از خواب بیدار شد، پرسید: «ننه، كسی را دعوت كردی؟»
نمیدانم از كجا فهمیده بود. گفتم: «خودیها هستیم، غریبه كسی نیست.»
شیخ عبدالرحمن، شیخ عبدالحسین و عده زیادی به دیدن او آمدند. مردم را دعوت نكرده بودیم ولی هر كه باخبر شد، آمده بود. گفت: «ننه! زیاد نمیخواهد تشریفات بچینید. یك بره بگیرید، بكشید، آبگوشت درست كنید.»
وقتی بره را خواستیم بكشیم، به شوخی گفتم: «بیا حداقل جلوی پایت بره را بكشیم.»
گفت: «این حرفها را اصلاً نزنید، زشت است.»
گفتم: «آخر ننه جان، تو از مكه آمدهای. همه میآیند دیدنت، اینجوری بد است.»
گفت: «هیچ هم بد نیست، هر چه سادهتر، بهتر.»
سفره را انداختیم، نان و سبزی و انگور داخل آن چیدیم و با آبگوشت از میهمانان پذیرایی كردیم.
مادر شهید
مسألهای كه زمان ازدواج حاج همت پیش آمد، موضوع سیگار كشیدن او بود. حدود چهارده سال سیگاری بود؛ خیلی هم سیگار میكشید. به عنوان مثال، شب عملیات «محمد رسولالله(ص)» در قله «شمشیر»، از ساعت هشت شب تا هشت صبح، سه پاكت «هما»ی چهلتایی، دو بسته هما فیلتردار و یك بسته هما پنجاهتایی كشید؛ چیزی حدود ده پاكت كشید! همه اینها به خاطر فشار روحی فراوانی بود كه در آن لحظات متحمل میشد.
با همه این حرفها، وقتی خانمش از او خواست كه دیگر سیگار نكشد، همانجا در حضور همسرش سیگار را خاموش میكند و دیگر هرگز به آن لب نمیزند.
این مسأله عجیب بود؛ كسی كه روزی چند پاكت سیگار میكشید، چگونه میتواند در یك لحظه تصمیم بگیرد، آن را كنار بگذارد و تا آخر به قولش وفادار بماند.
ولی او بر سر تصمیم خود ماند.
(مجتبی صالحی)
شجاعت و شهامت حاج همت یك امر ذاتی بود. هیچ وقت كسی ترس در وجود او ندید و این شجاعت، هرجا كه پای اعتقادات به میان میآمد، صدچندان میشد.
در سفر، چون با آخرین پرواز رفته بودیم، فرصت كمی تا آغاز مراسم برائت از مشركین داشتیم. از دو شب قبل بچهها را جمع كرده بودیم. حاج احمد متوسلیان و حاج همت یكسره كار میكردند؛ هر لحظه یك جا بودند و برنامهای را تدارك میدیدند.
در روز تظاهرات، پلیس سعودی به صورت دو دیوار، طرفین صف تظاهركنندگان را گرفته بود. آنها كلاه كاسكت های سفید رنگ به سر داشتند و با تجهیزات كامل آماده بودند.
حاج همت دو ورقه لوله شده در دست داشت؛ فكر كنم فهرست برنامهها و شعارهای مراسم بود. همینطور كه در حركت بود، یكی از پلیسها جلو آمد و ورقهها را از دست او كشید. حاج همت هم بدون معطلی و سریع، دست انداخت و مچ دست پلیس سعودی را گرفت. آن مأمور كه فكر چنین برخوردی را نمیكرد، جا خورد. وقتی نگاهش به چهره برافروخته حاج همت افتاد، دیگر حساب كار خود را كرد. از چهره درهم او نیز كاملاً پیدا بود كه حاج همت مچ دست او را محكم فشار میدهد. به همین دلیل، بعد از چند لحظه، نتوانست طاقت بیاورد و آرام مشتش را باز كرد. حاجی ورقهها را از دستش گرفت و رهایش كرد.
آن مأمور هاج و واج مانده بود و جرأت برخورد با او را در خود نمیدید. معلوم نبود چه نیرویی در نگاه حاج همت بود كه قدرت برخورد را از او گرفت.
مهمترین واقعهای كه در زندگی من رخ داد، ازدواجم با همت در سال 1360 بود.
در سال 1359، همراه عدهای دیگر از خواهران كه همگی دانشجو بودیم، به صورت داوطلب به پاوه اعزام شدیم. در آنجا، همراه خواهران دیگری كه در كانون فرهنگی سپاه و جهاد مستقر بودند، به كار معلمی و امداد رسانی در روستاهای اطراف پاوه پرداختیم. حاجی هم آن زمان در سپاه پاوه بود.
مهرماه همان سال، پس از این كه مأموریتم تمام شد، به اصفهان برگشتم و اواخر تابستان سال 1360، بار دیگر به منطقه اعزام شدم. ابتدا با یكی، دو نفر از دوستان خود به كرمانشاه رفتیم و آموزش و پروش آنجا، ما را به شهرستان پاوه فرستاد. وقتی وارد شهر شدیم، هوا تاریك شده بود. باران همهجا را خیس كرده بود و همچنان میبارید. یكراست به ساختمان روابط عمومی سپاه رفتیم.
وقتی رسیدیم، دیدیم همت در آنجا نیست. سؤال كردیم. گفتند كه به سفر حج رفته است.
آن شب در اتاقی كه برای خواهران در نظر گرفته شده بود، مستقر شدیم و از روز بعد، فعالیت خود را در مدارس شهرستان پاوه آغاز كردیم.
شهر پاوه، این بار حال و هوای خاصی پیدا كرده بود. با دفعه قبل كه آن را دیده بودم، فرق داشت. بخش عمدهای از منطقه پاكسازی شده بود و تعداد زیادی از نیروهای بومی، با تلاش مستمر و شبانهروزی «ناصر كاظمی» و همت، جذب كانون فرهنگی جهاد و سپاه شده بودند.
بازگشت همت از سفر حج، یك ماه به طول انجامید. در این فاصله، به اتفاق سایر خواهران اعزامی، خانهای را برای سكونت خود در شهر اجاره كردیم.
یك شب، پیش از آمدن حاجی به پاوه، خواب عجیبی دیدم. او بالای قله كوهی ایستاده بود و من از دامنه كوه او را تماشا میكردم. خانه سفیدی را به من نشان داد و گفت: «این خانه را برای تو میسازم. هر وقت آماده شد، دستت را میگیرم و بالا میكشم.»
فردای آن شب خبر رسید كه همت از حج بازگشته است. یكی، دو روز بعد، از فرماندار شهر برای سخنرانی در مدرسه دعوت كرده بودیم ولی وقتی زمان سخنرانی فرا رسید، خبر آوردند كه كسالت دارد و نمیتواند سخنرانی كند، و به جای ایشان حاج همت میآید.
در اواسط سخنرانی، یكی از برادران سپاه آمد و خبری در ارتباط با مناطق اطراف پاوه به او داد. حاج همت هم عذرخواهی كرد و سخنرانی را نیمهتمام رها كرد و رفت.
آن روزها ما همچنان در منطقه، به مسؤولیتهایی كه داشتیم، میپرداختیم. چند وقت بعد، اولین مرحله خواستگاری پیش آمد.
من یك انگشتر عقیق به دست میكردم. حاج همت شخصی را به نام «فیض» پیش من فرستاد تا ببیند آیا این انگشتر مناسبتی دارد یا نه. به عبارت دیگر میخواست بداند متأهل هستم یا نه. بعد از اینكه متوجه شد متأهل نیستم، همسر یكی از دوستانش به نام «كلاهدوز» را نزد من فرستاد. آقای كلاهدوز به عنوان دبیر زیستشناسی از اصفهان به منطقه اعزام شده بود. همسر او موضوع درخواست ازدواج با حاج همت را مطرح كرد. من هم بهانهای آوردم و جواب منفی دادم.
در آن لحظه، اصلاً آمادگی پاسخگویی به چنین موضوعی را نداشتم. چرا كه قبل از عزیمت به پاوه، از طرف خانوادهام نیز برای ازدواج تحت فشار بودم. خواستگاری داشتم كه مهندس بود و وضعیت مالی خوبی هم داشت. خانوادهاش هم برای سرگرفتن این وصلت مصر بودند و از طرفی، خانواده من هم راضی شده بودند و همه اینها مرا در شرایط سختی قرار داده بود. سفر من به پاوه، تا حدودی مرا از این دغدغهها رها میكرد.
وقتی جواب منفی به همسر آقای كلاهدوز دادم، او اصرار كرد و شروع به تعریف از خلق و خو، شجاعت، شهامت، اخلاص، فداكاری، صفا و صفات نیك اخلاقی حاج همت كرد. وقتی در تأیید او گفت: «دیگران روی شهادت حاج همت قسم میخورند.» گفتم: «بسیار خوب! روی این موضوع فكر میكنم.»
وقتی خواهرانی كه با هم صمیمی بودیم، از موضوع باخبر شدند، آنها نیز سعی كردند مرا نسبت به این امر راضی كنند. تا آنجا كه اصرار كردند حداقل یك بار بنشینیم و با هم صحبت كنیم.
بالاخره قرار شد كه ما اولین برخورد را با هم داشته باشیم. دو، سه روز بعد در منزل آقای كلاهدوز، با حاج همت حرف زدم. او آدرس منزل ما را در اصفهان یادداشت كرد و قرار شد كه برای خواستگاری به آنجا بیاید؛ در آن زمان عملیات «محمد رسولالله(ص)» در پیش بود و او میخواست در عملیات شركت كند.
پس از عملیات، فرصتی پیدا شد تا حاج همت همراه با خانواده خود به منزل ما برود. من در آن موقع در پاوه بودم. بعدها فهمیدم كه آن روز، فقط مادرم در خانه بوده است. مادرم تعریف میكرد وقتی موافقت خود را اعلام میكند، حاج همت بلافاصله بلند میشود میرود كنار تاقچه، به پاوه تلفن میكند و به برادر «حمید قاضی» میگوید كه مقدمات سفر مرا به اصفهان فراهم كنند.
در پاوه، توی خانه بودم كه خانم كلاهدوز آمد و گفت: «حاج همت به اصفهان رفته، با خانوادهات صحبت كرده و قرار شده كه بری اصفهان.»
برادر قاضی هم بلیت تهیه كرده بود.
بلافاصله حركت كردم؛ به طوری كه فردا صبح در اصفهان بودم.
دومین جلسهای كه با حاج همت صحبت كردم، همین زمان بود. در این جلسه كه مادرم نیز حضور داشت، صحبتهای مختلفی مطرح شد؛ از جمله این كه او از من سؤال كرد: «اگر من مجروح یا جانباز شدم، باز هم سر تصمیم خودت، در رابطه با ازدواج، باقی میمانی یا خیر؟»
در جواب گفتم: «كسی كه با یك پاسدار ازدواج میكند، در واقع همه چیز را در زندگیاش پذیرفته است. من هم بر همین اساس میخواهم ازدواج كنم. در واقع پای شهادت هم نشستهام.»
تا این حرف را زدم، مادرم عصبانی شد و از جایش بلند شد تا اتاق را ترك كند. گفت: «این چه حرفی است كه میزنی؛ یعنی چی كه پای مرگ جوان مردم مینشینی؟»
در واقع مادرم به حاج همت علاقه پیدا كرده بود. بارها میگفت: «من نمیدانم این چه كسی است كه از همان اول مهرش به دلم نشسته. اصلاً چیزی در وجود این جوان هست كه با همه كسانی كه تا به حال پایشان را توی این خانه گذاشتهاند، فرق میكند.»
در آخر صحبت، به من گفت: «یك خواهش دارم.»
گفتم: «بفرمایید!»
گفت: «خواهشم این است كه از من نخواهی تا برای خطبه عقد نزد حضرت امام(ره) برویم.»
با تعجب پرسیدم: «برای چی؟!»
گفت: «به خاطر اینكه من نمیتوانم وقت مردی را كه به یك میلیارد مسلمان تعلق دارد، به خاطر كار شخصی خود تلف كنم. در عوض هر كس دیگری را بگویی، حرفی ندارم.»
من هم پذیرفتم.
قرار خرید و عقد گذاشته شد. در روز خرید، یك حلقه طلا برای من خرید و خودش هم یك انگشتر عقیق انتخاب كرد؛ به قیمت صد و پنجاه تومان.
آن شب وقتی پدرم قیمت حلقه، یا بهتر بگویم انگشتر او را فهمید، ناراحت و عصبانی شد و گفت: «این دختر آبرو برای ما نگذاشته است.» به همین خاطر، وقتی كه حاج همت به خانه ما زنگ زد، پدرم به مادرم گفت كه از ایشان بخواهید بیایند یك حلقه بهتر بخرند. ولی او در جواب گفت: «حاج آقا! من لیاقت این حرفها را ندارم. شما دعا كنید كه بتوانم حق همین را هم ادا كنم.»
دو روز بعد، هفدهم ربیعالاول بود و به خاطر میمنت و مباركی آن، قرار شد مراسم عقد در همین روز انجام بگیرد.
آن روز، یك لباس ساده تنم بود و یك جفت كفش ملی به پایم. به حاج همت زنگ زدم و گفتم: «وقتی میآیی برای عقد، لباس سپاه تن كن.»
گفت: «مگر قرار است چه چیزی بپوشم كه چنین توصیهای میكنی؟!»
وقتی آمد، دیدم لباسی كه به تن كرده، كمی گشاد است و اندازه تنش نیست. بعدها متوجه شدم كه چون خودش لباس نو سپاه نداشته، لباس برادرش را پوشیده است.
به اتفاق خانواده، به منزل یكی از روحانیون شهر رفتیم و به این ترتیب، خطبه عقد خوانده شد. روز بعد، دوباره عازم منطقه بود. قبل از حركت، بر سر مزار شهدا رفتیم. بعد از زیارت قبور شهدا، گوشهای نشست و گریه كرد. البته نمیدانست جایی كه نشسته است بعدها محل دفن او خواهد شد.
بعد از زیارت قبور شهدا، هر دو با هم عازم منطقه شدیم؛«به شهرستان پاوه»
اولین بار او را در كردستان دیدم؛ در كانون مشترك فرهنگی جهاد و سپاه در پاوه. محل كانون در ساختمان كهنه و قدیمی بود؛ با حیاطی خاكی كه دور تا دور آن اتاقهایی با در و پنجره چوبی قرار داشت. محل استقرار من و خواهران در اتاق طبقه پایین بود.
همان روز اول، جلسهای تشكیل شد كه من هم در آن شركت داشتم. در این جلسه بود كه برای اولینبار با نام و چهره ابراهیم آشنا شدم. البته در آن زمان به «برادر همت» معروف بود. جوانی با قدی متوسط، محاسنی سیاه و بلند، چهرهای كشیده و بسیار جدی.
با پیراهن و شلوار كردی آمد و در جلسه نشست. موهای سرش خیلی بلند بود. چون صورتش نیز در اثر تابش آفتاب سوخته بود، در نگاه اول فكر كردم كه یكی از نیروهای بومی منطقه است. ولی وقتی شروع به صحبت كرد، از لهجهاش فهمیدم كه بایستی از اطراف اصفهان باشد.
محل كار و استراحت او اتاق كوچكی بود كه تمام امكانات مربوط به ماشین نویسی و تكثیر اوراق در آن قرار داشت. گاهی اوقات كه نیمههای شب از خواب بیدار میشدم و نگاه به حیاط میانداختم، تنها اتاقی بود كه چراغش تا نیمههای شب روشن بود. شبها تا دیروقت كار میكرد و هر روز صبح هم پیش از بیدار شدن بقیه، ایوان و راهروها را آب و جارو میكرد.
روزهای اول نمیدانستیم كه قضیه از چه قرار است؛ فقط وقتی بیدار میشدیم، میدیدیم كه همهجا تمیز و مرتب است. بعدها فهمیدیم كه این كار هر روز اوست.

یک روز که او برای دیدار بچه ها به چادرشان می رود ازبس بچه ها حاجی را دوست داشتد می ریزند سر حاجی ، حاجی می گوید : بی انصاف ها انگشت مرا شکستید ولی هیچ کدام توجه نمی کنند . دو روز بعد همان بچه ها می بینند که انگشت دست حاجی شکسته و آن را گچ گرفته است .
مادر حاجی می گوید : به او گفتم کار درستی نیست دائم زن و بچه ات را از این طرف به آن طرف می کشی ، بیا شهرضا یک خانه برایت بخرم . گفت : نه ، نه ! حرف این چیزها را نزن ، دنیا هیچ ارزش ندارد شما هم غصه مرا نخور ، خانه من عقب ماشینم است ، باور نمی کنی بیا ببین . همراهش رفتم در عقب ماشین را باز کرد : سه تا کاسه ، سه تا بشقاب ، یک سفره پلاستیکی ، دو تا قوطی شیر خشک بچه و یک سری خورده ریز دیگر . گفت : این هم خانه ... دنیا را گذاشته ام برای دنیا دارها ، خانه هم باشد برای خانه دارها .
خواب دیدم ابراهیم توی اتاقی نشسته . گفتم : برادر همت ! شما اینجا چی کار می کنید ؟ برگشت گفت : برادر همت اسم دنیای من بود ، اسم این دنیای من " عبد الحسین شاه زید " است . بعد ها که ابراهیم شهید شد رفتم پیش آقایی تا خوابم را تعبیر کنم . آن آقا گفت : عبد الحسین شاه زید یعنی ایشان مثل امام حسین ( ع ) به شهادت می رسند . مقامشان هم مثل زید است که فرمانده لشکر حضرت رسول بود ..
نقل از همسر شهید
اينجا سرزميني شوره زار و سوزان است . اينجا همان طلائيه خودمان است . نيك بنگر كه اين
سيم خاردارها و خورشيدي ها براي سر و سينه هاي بسيجيان ترسيم شده اند . آيا كسي هست كه
رد گلوله ها و لكه هاي خون را به نيش سيم خاردارها ببيند؟ آيا كسي هست كه پيكر اين بسيجي
را از لابلاي سيم خاردارها خارج كند ؟ آيا كسي هست كه اين دست جدا شده را به پيكرش باز
پس دهد؟
آري اينها بالهاي ملائكه اند كه به زمين آرام گرفته اند . ميدان مين را نظاره كن كه چگونه زيبا
جلوه مي كند . آيا كسي هست كه ميدان مين را ، ميدان وصل و عروج ببيند؟ اينجا همان طلائيه
خودمان است و آن سه راهي شهادت ، همان سه راهي معروف است. ببين موتور كوفته و آن
جسم بي جان را كه چگونه راحت و آرام گرفته است . او همت است . همان حاج همت
خودمان. فرمانده لشكر 27 حضرت رسول (ص) كه سر ندارد ... .
آيا كسي هست كه پيكر بي سر حسين را به ياد آورد ؟ آيا كسي هست كه گودال وصل را به ذهن
آورد ؟ آيا كسي هست كه بتواند خبر شهادت او را به همسر و دو فرزندش هديه كند؟ آيا كسي
هست كه شدت جراحات و عمل تركشها بر سر و صورت و سينه اش را براي خانواده اش
توصيف كند ؟ آيا كسي هست كه بتواند به فرزندانش بگويد كه بابا ديگر سر ندارد؟ هيچ ميداني
معناي رجال صدقوا را ...
بنام خدا پاسدار حرمت خون شهدا
جرياني كه هماكنون سياست را بر استراتژي مقاومت ترجيح ميدهد، ولي برعكس آن را تبليغ ميكند، همت را در قرارگاه همت در منطقه عملياتي فتحالمبين زنداني كرد و اگر به آنجا رفتيد، تامل كنيد و قطراتي اشك در مظلوميت همت بريزيد. آري او را زنداني كردند و نام آن را تنبيه همت گذاشتند تا خارج از چارچوب آنان سخن نگويند.

مراسم گراميداشت سالگرد شهادت «حاج ابراهيم همت» در مركز فرهنگي سيدالشهداء عليهالسلام در تهران برگزار شد.
حسين اللهكرم در اين مراسم گفت: باور ميكنيد همت در طول دوران جبهه و جنگ زنداني شد؟ همت به خاطر مواضع حقطلبانه و مواضعي كه از امام راحل بيان ميكرد، زنداني شد؟ شايد هنوز وقت آن نرسيده است كه اينگونه سخناني در مجالس و محافل حتي در يك چنين مكانهايي گفته شود. ولي بگذاريد با ياد و نام همت، همت كنيم تا اين سخنان گفته شود و بشنويم.
وي ادامه داد: وقتي امام راحل شعار «جنگ جنگ تا پيروزي را دادند»، استراتژي خون تدوين شد. البته اين استراتژي فقط عاشورائيان را خوشحال ميكرد، چرا كه باور ميكردند كه سرانجام شهيد خواهند شد. اما آنها كه در پي نام و نام بودند، به شدت نگران شدند و از همينجا بود كه شكاف عقل و عشق شدت يافت.
عاشقان شهادت كوشيدند تا آن فرياد را عملياتي كنند، اگر چه در اين راه جان ميباختند و شيفتگان دنيا نيز در پي خنثيسازي استراتژي خون برآمدند، هرچند در اين راه بايد ايمان ميباختند، دنياطلبان قدرت و توانايي دشمن و حمايتهاي آمريكاييها و غربيها را تكرار ميكردند تا شعار امام راحل را در طول زمان بياثر كنند، در اين ميان همت در بازديد از خط جبهه در شمال فكه وقتي كه خط پدافندي ارتش را ديد، گفت: اين خط جنگ نيست مبارزه نيست، اين خط، خط صلح و سازش است و بدين ترتيب به نقد آن پرداخت.
دكتر الله كرم اظهار داشت: جالب اينجاست كه همت از جانب خوديها مورد غضب قرار گرفت، همانهايي كه در پايان جنگ به امام راحل نوشتند كه نياز به سلاحهاي متعارف و غيرمتعارف دارند، اگرچه با وجود آنها تا پنج سال بعد نيز پيروزي نخواهند داشت، آنها پيروزي را پيروزي مادي ميدانستند، پيروزي را در شهادت نميخواندند و نمينوشتند، راستش نميدانم اين حرفها را ادامه دهم يا باز، سكوت. سكوت و سكوت.
سردار الله كرم گفت: اين جريان كه هماكنون سياست را بر استراتژي مقاومت ترجيح ميدهد، ولي برعكس آن را تبليغ ميكند، همت را در قرارگاه همت در منطقه عملياتي فتحالمبين زنداني كرد و اگر به آنجا رفتيد، تامل كنيد و قطراتي اشك در مظلوميت همت بريزيد. آري او را زنداني كردند و نام آن را تنبيه همت گذاشتند تا خارج از چارچوب آنان سخن نگويند. البته تهمت شكاف بين ارتش و سپاه را نيز بر او زدند، اما خودشان از عمليات فاو به بعد بر همين شكلي كه همت خواستار آن بود، عمل كردند، اما هرگز از زنداني كردن همت عذرخواهي نكردند و راه او را نستودند.
الله كرم ادامه داد: همت فراتر از لشگر شد، آنگاه كه گفت: كربلا رفتن خون ميخواهد. زيرا كربلا براي او يك آرمان بود، آرماني كه ميتواند همه زمينها را كربلا و همه زمانها را عاشورا كند، آرماني كه همت آن را عملياتي كرد. ميخواست با ريختن خونش جزيره مجنون را كربلا كند، مجنون در قبال جنون عشق به كربلا تغيير نام ميداد.
وي گفت: همت نميخواست آرمانهاي امام راحل در هالهاي از ابهام باقي بماند، لذا به درستي تشخيص داد كه كربلايي شدن، كربلا رفتن و كربلايي ماندن، نثار خون ميخواهد. از اين رو همت در اين راه نه تنها خون بلكه سر خويش را تقديم مولايش كرد.
الله كرم اظهار داشت: ماجرا از اين قرار بود كه همت بعد از عدم فتح، در پاسگاه طلائيه با طعنه از ما بهتران روبهرو شد. از ما بهتران همت را شكستند و او را بيعرضه ناميدند. شب عمليات در طلائيه هرچه جلو رفتيم، موانع و ميدان مين بود، وقتي بعد از جنگ به منطقه طلائيه رفتيم و سه كيلومتر ميدان مين و موانع را ديديم، فهميديم بر سر شهيد زماني و همت چه آمده است.
در خيبر طعنهها بيش از اين بود، تا جايي كه به تو تهمتي زدند كه نميتوانم بر زبان بياورم. چرا كه ميگفتند همت از اين كه تير و تركش نميخورد براي اين است كه در خط اول حاضر نميشود. از اين كه خط طلائيه شكسته نشده است، بر اثر بيتدبيري او بوده است. نه تو را نشكستند، بلكه جاوادنه شدي.
همت در آن روزها وضعيت امروز ما را به تصوير كشيد و در دو كوهه گفت كه آمريكا، خليج فارس، افغانستان، تركيه و عراق را تحت كنترل خود در ميآورد و ايران را محاصره ميكند و بدانيد تنها راه ما مبارزه با آمريكاست و عمل ما «كل يوم عاشورا و كل ارض كرببلاست». امروز ميبينيم كه برآورد اطلاعات استراتژيكي همت از سوي دشمن عملي شده است، ولي آيا ما آماده خوندادن و استراتژي مقاومت هستيم، همت در انتهاي تاريخي ايستاده است كه در آن فرياد ميزند:
سر اگر از عشق بر سر نيزه نمايان نشود، بار گراني است به تن.
* باتشکر از سایت عدالتخانه
میخواستم بنویسم از همت
همه چیز به ذهنم رسید و هیچ چیز روزنامه خوندم , نت سر زدم , یاد سی دی هایی افتادم که از شهدا داشتم , یاد وصایا , یاد عکس های شهدا ولی هیچ چیز ...
به راستی من , تو , ما چه میدانیم از شهدا ؟ ادعا داریم یا بهتر بگویم نوک پیکان رو به طرف خودم بگیرم ادعا دارم که دوستدار شهدایم , مدیون هستم , قدرشان را می دانم به راهشان ره می پویم ولی کو ؟
کجاست ؟
چه نمک شناسی ؟
چه اعتقادی ؟
چه دوست داشتنی ؟
تو بگو بنویس ده خط از همت
تو بگو بنویس یک سطر از باکری
تو بگو بنویس یک جمله از متوسلیان
بنویس یک کلمه از ...
هیچ و دیگر هیچ
گاهی می خواهم به حال خودم زار بزنم می خواهم سر خودم داد بکشم فریاد بزنم و بگم
بس نیست این همه ادعا ؟
به دیگران خرده می گیری ؟
از ناملایمت های جامعه می گی ؟
غم عالم تو دلت می شینه وقتی یه فرشته بد جور و نافرم تو خیابون می بینی ؟
بغض راه گلویت را می گیرد وقتی به مزار شهدا می ری و اینهمه معطر بودن آسمونشون را حس می کنی و باز هم از غفلت بازماندگان در حیرت می مونی ؟
اشکت سرازیر میشه وقتی نامه هایی مثل نامه زهرا به پدرشهیدشو را می شنوی ؟
عصبانی می شی وقتی امثال امیر حسین ها جسورانه حرفهای نسل سومی ها رو چشم تو چشم مسولان بنیادها و سازمانها می گن ولی اونها هنوز .... ؟
قاطی می کنی وقتی می بینی خیلی بی تفاوت به مقدساتت توهین می کنن ؟
خب خودت چی ؟ خودت چیکار کردی ؟ خودت چه گلی زدی به سرشون که دیگران نزنند ؟
خودت چقدر رعایت کردی ؟ یعنی تو نمیدونی یه شهید چی گفته ؟ چی میخاد ؟
چه وصیتی به تو و امثال تو داشته ؟
چرا میدونی همه رو می دونی
ولی تو خودتم تو راسته همون خرده گیرایی .
اینها همه مثل یه فیلم از جلوی نظرم رد شد
به یکباره دلم گرفت
چقدر غریب بودند در میان این همه شناسنامه که از این گوهران تابناک ساختیم
چقدر دور و گمنام بودند
چقدر تنها بودند
شنیده بودم که عاشقان غریبند وگمنام و تنها
فقط یک چیز به ذهنم می رسد که بگویم
عاشق
عاشقان ناب
عاشقان واقعی
عاشقان عشق
عاشق شدند و کشته شدند و بهای خونشان را از عاشق کش خود گرفتند .
متن ارسالی توسط یکی از دوستان عزیز
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
در آغازین روزهای بهاری که با داغ اربعین عاشورائیان هم روز گشت ،
سفر به دیاری که بوی عطر عاشقی آن مست کننده است هر عاشق پیشه ای را به سوی خود می خواند
خوشا آنانکه در پی یافتن گمشدگان خود گام در بازگشت به خویشتن می نهند تا تکه های گمشده خود را در سرزمین یار بجویند
خوشا آنانکه می دانند دلشان کجا جا مانده
خوشا آنانکه با معشوق خود پیمان می بندند وبر سر میعاد خود حضور می رسانند
خوشا آنانکه در عاشقی پیچیده اند
خوشا ...
خادم گردان وبلاگی کمیل برادر کمیل پاکزاد پی گردان کمیل رفت
التماس دعا از همه بزرگواران
یا علی مدد
در پناه حق و زیر توجهات ولیعصر (عج ) و عنایت شهدای اسلام
تا بازگشت خادم گردان در خدمت عزیزان هستیم
امید که خدمتگزار لایقی در وادی عاشقی باشیم
الهم عجل لولیک الفرج
متن کامل سخنرانی حاج سعید قاسمی در شب عاشورا
آنچه می خوانید سخنرانی مهندس سعید قاسمی در شب عاشورای ۱۴۲۷ ه.ق و ۱۹ بهمن ۱۳۸۴ است. این سخنرانی در حسینه حاج همت دوکوهه ایراد شده است ...
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک؛ السلام علی الحسین و علی اصحاب الحسین و علی اولادالحسین و علی ابناءالحسین ... السلام علیک الشهدا؛ السلام علیک ایها الفدائیون
بسیار خداوند منان را شاکریم که در این شب عاشورا ما را از جاهایی که باورمان نمی شد، از راه دور ما را به این محفل خوب و باصفا کشاند و یک بار دیگر توفیق میثاق و دست بیعت با شهدا را برای ما فراهم کرد و از این بابت بیش از هر چیز به شما این توفیق را تبریک می گویم.
باز هم خداوند منان را شاکریم که با مصیبت های زیادی توانستید از این شهرها بکنید و به جایی بیایید که پرده ها را بر شما کنار می زنند و چیزهایی را نشان می دهند؛ حتما بلایی بر سرتان می آورند که حاضرید این همه سختی و مصیبت را برای آمدن به اینجا به جان بخرید.
بعضی ها برای اولین بارشان است و می گویند ببینیم اینها چه می گویند؛ هرسال می گویند می خواهیم برویم قتلگاه فکه، مگر چه اتفاقی افتاده؟ دوکوهه که یک سری ساختمان ترک خورده و یک بیابان است ... اینها چه می خواهند ؟
اگر از آن قدیمی ها بپرسید که چه اتفاقی افتاده، اگر به آنان اجازه بدهند و حالشان هم ردیف باشد و در این مدت خود را نباخته باشند، ورق هایی را کنار می زنند و می گویند که در اینجا چه اتفاقی افتاده است ولی اگر اینگونه نباشد، مبهوت نگاهت می کند و می گوید حسینیه حاج همت یک سوله و بقیه هم در و دیواری بیش نیست، مثل همه جا ...
شماها سالی یکبار اینجا در تور شهدا می افتید؛ والا چه کسی در شهرها برای ما از این حرفها بزند که این شهدا چه کسانی بودند؛ در مدارس و دانشگاه ها که خبری نیست، مگر این که اینجا بیاییم و از آنها بخواهیم که پرده ها را برایمان کنار بزنند و به دلمان مهر بزنند تا به درستی دست بیعت به آنها بدهیم.
اصلا مطلب امشب من همین است، چون خیلی ها دست بیعت دادند اما ظرف این چند هفته که کار سنگین شد(هفته های آخر پیش از حماسه عاشورا)، بیعت خود را شکستند؛ در طول مسیر حتی خیلی جاها نعل به نعل با آقا (امام حسین) می آمدند اما شرمشان می شد که خیمه آنان در جوار خیمه آقا باشد، اما باز هم آقا پیغام می فرستاد و دعوت می کرد.
این اتفاقات تاریخی یک بار دیگر هم افتاد؛ اگر در جنگ همه مردم می آمدند و همه پای کار بودند، ما 40- 45 میلیون نفر بودیم و کل عراق بیست و خورده ای میلیون بود؛ پس اگر شما با دست خالی هم دشنه می کشیدید، باید تصرف می کردید؛ پس چه اتفاقی افتاد که آقا روح الله بزرگ، صاحب این انقلاب عظیم به حسب ظاهر نتوانست کار را در میدان تمام کند. آیا این سوال را تا کنون از خود پرسیده اید؟
بله! این سوال به صورت انحرافی بارها و بارها برای ما گفته شده که " امام بعد از فتح خرمشهر به جنگ اعتقاد نداشت و این سپاهی ها او را مجبور می کردند و در نهایت هم با 598 توانستید به جلو بروید و الا نتوانستید در میدان کار را تمام کنید" ! ...
هنوز هم که هنوز است، توهم این تیپ سوال ها در ذهن ما وجود دارد و علی رغم این که بارها و بارها جواب اینگونه سوال ها داده شده اما مهم نیست چون دیگر کسی به جواب کار ندارد؛ تخم فتنه در آن سوال کاشته شده ...
اگر پای کار می بودید و می بودند، این روزها دیگر اینگونه نبود که مهمان شما " جعفر گنزالس " از اسپانیا و "اسحاق باری" از بورکینافاسو باشند.(آن شب حسینیه حاج همت دو مهمان خارجی از اسپانیا و بورکینافاسو داشت)
امشب باید برای حال و روز خودمان گریه کنیم؛ امشب می شود مقداری پرده ها را کنار زد و چیزهایی گفت ... سید و اولاد پیغمبر مدام می گفت که جنگ در راس امور است؛ آقای وزیر راه ! امکاناتت را پای کار بیاور، آقای وزیر بهداشت ! دکترهای خود را پای خط بفرست، آقای لودر بلدوزر، آقای نفت، آقای فلان ...
موقعی می گفتند تنها کسی که حرف امام را سرمشق خود قرار داده صدام است که این جمله امام را در بالای سر خود نصب کرده که "جنگ در راس امور است" ... این مساله به طنز مطرح می شد اما واقعیت همینگونه بود چرا که برای او واقعا جنگ در راس امور بود چون قسم یاد کرده بود.
از سوی دیگر همین سعودی ها که مخصوصا در این چند ساله برایشان "غش و ریسه" می رویم، 30 میلیارد دلار، یک پارتی کمک بلاعوض فهد ملعون به این خبیث(صدام) بود.
فهد برای صدام پیغام فرستاد که باید این پول را برگردانی؛ صدام برایش نامه نوشت که ای خبیث، آیا یادت رفته که اول جنگ برایم نامه نوشتی که مادامی که حکومت خمینی برپاست، من خواب ندارم ؟ ... "المال لنا و العیال لک" گازش را بگیر و برو داخل، پول از ما سرباز از تو ...
جنگ ایران با عراق دروغ بزرگی بیش نیست و اگر این کلمه مسخره را که اساس و پایه یک تفکر اشتباه است، بتوانیم پاک کنیم، خیلی کار کرده ایم ... وقتی این را در کله ما تثبیت می کنند، نسل های آتی حق دارند بگویند که این عراقی ها مگر چه کسانی هستند ؟ ما که رفتیم وضع زندگیشان را دیده ایم ... از مهران داخل بروید، مثل این فیلم های سینمایی، یک پرده ای را کنار می زنند و یکدفعه 300 سال به ماقبل تاریخ حاضر می روید با آن خانه های خشتی گلی و کوزه و ... انهایی که رفته اند می دانند چه می گویم ...
نسل های آینده از ما می پرسند چگونه این عراقی ها با این چند نسلی که از تاریخ معاصر عقب هستند و با این شکلی که آنها را نگه داشته اند، مخ آنها را زدند که با ما بجنگند ؟
آنها غالبا شیعه بودند. نشد سنگری از عراق بگیریم که این تابلو را نداشته باشد " ولعن شکرتم لازیدنکم"، عکس ائمه داشتند، اسیری نبود که در گردنش حرز جواد و اباعبدالله نداشته باشد ... حالا زمان جنگ بود و تبلیغات می کردند که هر سنگری می گرفتیم در آن مشروب بود و فلان، نه عزیزم ... آنها حتی نمی توانستند خودشان را جمع کنند، حالا تقی به توقی خورد و 12 لشکر را سازماندهی کردند و داخل کشورمان ریختند؟! نه عزیزم ..
این که امام می گفت "استکبار جهانی "، این یک کلمه است که در حال لوث شدن است اما از شرق ترین شرق این عالم تا غرب ترین غرب کشورهای این دنیا همه با هم یک بار در طول تاریخ بشریت برای مضمحل کردن یک جریان با هم وحدت پیدا کردند که آن هدف هم نفله کردن و نابود کردن انقلابی بود که آقا روح الله در اینجا برپا کرد ... او رفت تا انقلاب را به تمام کشورهای عربی سرایت دهد و عنقریب هم این اتفاق می افتاد؛ یکدفعه ریختند اینجا، بحرینیها، سعودی ها، پاکستانی، افغانی ها که آقا به ما هم آموزش بدهید ... موقعی مرکز این آموزش ها فلسطین بود اما یکدفعه مرکز آموزش نهضت ها جمهوری اسلامی شد و پشت سرش هم در بحرین و قطر و سعودی این اتفاق افتاد.
باید سروقتمان می آمدند چون حرفهای گنده تر از قد و قواره مان می زدیم ! شعارهای ما فرامنطقه ای و فراملی بود که البته قد وقواره آدم های ما هم عجیب و غریب بود.
یکی از این علمدارها، صاحب این خیمه(حسینیه حاج همت) یعنی احمد متوسلیان است که 23 سال است مفقودالاثر است؛ یکی از این علمدارها این است که با کاظم اخوان شیرمرد و از بچه های عملیات ستاد جنگهای نامنظم، تقی رستگار و سید موسوی در اسارت به سر می برند و حتی کسی نمی داند چا اتفاقی افتاده است ... در این سه چهار ساله به برکت یک سری بر و بچه ها شلوغ پلوغی هایی کردند ؛ در دوره خاتمی که کسی را مسئول این پرونده گذاشتند و مثلا برای پیگیری یک کارناوال راه انداختند لبنان که بیشتر از هر چیزی یک سفر چرخشی و گردشی بود تا این که بخواهند به دنبال آزادی اسرای ما باشند ... خسته نباشید این همه پیگیری کردید !
احمد شیرمردی بود که دیگر مادر لنگه او را نمی زاید...
پشت سر او علم به دست "همت" افتاد. کدام همت؟ همتی که از او فقط اسم اتوبانش را می شناسید که این روزها دیگر اتوبانش هم به کار ما نمی آید ... کیپ کیپ است؛ بسته است ... از راه های زمینی دیگر ما به جایی نمی رسیم ...
یک همت هم من می شناسم که وقتی به لبنان رفت در آن سفر دیگر سر از پا نمی شناخت و حتی بعد از این که احمد اسیر شد ، گفت بچه ها قبل از این که دستور عقب نشینی به ما بدهند باید یک ضربه شست به اسرائیلی ها بزنیم که تاریخ ثبت کند...
علی رغم این که پدر این "بشار اسد" گند زد و رفعت اسد، داداشش که از خائنان مزدور آن مجموعه است و در آن مقطع وزیر دفاع بود، حاضر نشد در آنجا به بچه شیعه ها کمک کند ... ما با سلاح محدودی رفته بودیم ولی همت حاضر بود که شیربچه های خود را با همین سلاح محدود به جنگ "اشقی الاشقیا" بفرستد ...
ما باید این تاریخ را در شب عاشورابرایتان بگوئیم چون دیگر شماها را پیدا نمی کنیم ؛ ما در رادیو و تلویزیون دهها بار راجع به همت و احمد صحبت کردیم اما بخش لبنان آن را حتما کات می کنند و می گویند این سندی آشکار است که نیروی نظامی در کشورهای دیگر برده اید ؛ ولی به هر حال این اتفاقات افتاده و تاریخ را نمی شود پاک کرد؛ ماها روزی برای شمشیر زدن و کشته شدن جمع شدیم.
همه آنهایی که احمد متوسلیان جمع کرد و با خود به لبنان برد 700 تا سپاهی بودند که آنها را در پادگان امام حسین جمع کرد و گفت آقا! در آن مصیبت و تیر و تیرکشی در اول انقلاب با من به بانه آمدید ؟ خسته نباشید؛ یکی دو سال با من مریوان بودید و این همه جبهه آزاد کردیم؟ دست شما در نکنه آقا؛ فتح المبین هم با من بودید ؟ خسته نباشید؛ بیت المقدس هم با من جنگیدید و 19 هزار اسیر گرفتیم و خرمشهر را آزاد کردیم و در کنج شلمچه جگر بچه های لشکر 27 پاره پاره شد و از سه طرف آتش بر رویشان بود و بقیه لشکرها فقط غنیمت جمع کردند در خرمشهر ؛ آنجا کربلا در کربلا بود.
خدا می داند اگر بچه های لشکر 27 فقط 20 دقیقه عقب می کشیدند، همه این اسرا از جاده شلمچه و تنومه - بصره همه فرار می کردند چون راهی نداشتند ؛ یا باید این جاده را باز می کردند و یا باید از اروند رود به ساحل ابوالخصیب می رفتند.
این ارض، مطهر به خون شیرمردها است و برای همین ما بر تربت اینجا دست می کشیم و نماز می خوانیم؛ روایت داریم که خود شهدا بر حال و هوای ما نظارت می کنند، قرار است وقتی برگشتیم انقلابی و بهتر شویم.
یک همت تو می شناسی و یک همت من میشناسم؛ هر چه کرد تا یک ضربه شست به اسرائیلی ها بزند این سوری ها خیانت کردند و الان هم باید تاوانش را پس بدهند ... روزی که این شیربچه ها آمدند و گفتند بیایید یک ضربه شست بزنیم؛ اسرائیلی ها اینی نیستند که شماها می گوئید... احمد خون جگر می خورد و می گفت خدایا آیا میشه این بچه ها را یک شب با اسرائیلی ها رودررو کنم تا نشان بدهم جنگ یعنی چه؟ آیا میشود توی یک شب 300 تا تانک از اینها بزنم؟
وقتی که یک نامه درخواست نوشت و به رفعت اسد داد، او یک نگاه کرد و گفت این چیه ؟ مترجم گفت : اینها هزار تا موشک آر پی جی میخواهند؛ گفت هزار تا ؟!
متوسلیان گفت مگه چیه هزار تا موشک آر پی جی ؛ این خوراک سه ساعت جنگ بچه های من با تانک است و باید به تو نشان دهم که جنگ یعنی چه؟ همه شماهایی که با روس ها آموزش های کذا و کذا دیدید، بچه های من وارد نبرد بشوند تا به شما بگویم که جنگ یعنی چه...
ما را سرکار گذاشتند و گفتند که اگر همه انبارهایمان را بگردیم سه هزار تا گلوله آرپی جی نمی توانیم پیدا کنیم و از این حرفا ...
در هر حال شناسایی ها کامل بود که شیربچه های خمینی در شناسایی ها رفتند و عکس حضرت امام را روی تانکها چسباندند و آنجا بود که اسرائیلی ها به هم ریختند و دیدند که مقوله اینها با "یاسر تلفات"(عرفات) و اینها خیلی فرق می کند؛ آن موقع هنوز حزب الله لبنان هم تشکیل نشده بود و اول قصه بود...
یک صحنه دید همت؛ به زور یک هواپیما مهمات آمد در سوریه نشست و چقدر این سوری ها ما را پشت در فرودگاه نگه داشتند و خوار و ذلیل کردند؛ همینطور که ایستاده بودیم ، یک هواپیمای سازمان ملل (UN) آمد و نشست ، یک سری ماشین سازمان مللی آمد و سوری ها در را باز کردند و یک سری چشم آبی با سگ و کیف سامسونت بالا رفتند.
حاجی که این را دید، وقتی حاج همت عصبی می شد رگهایش بیرون می زد ؛ می گفت این پدرسوخته های جاسوس را ببین که همه عنان این سوری ها و لبنانی ها دست اینهاست و آزادانه می روند و می آیند و ما که آمده ایم بجنگیم برای اینها، با ما اینجوری رفتار می کنند؛ اسرائیلی ها شاهراه بیروت دمشق را گرفته اند و بیروت تصرف شده و این شارون ملعون فاجعه صبرا و شتیلا را ایجاد کرد، اما حتی در این شرایط این خبیث ها و ترسوها و بزدل ها حاضر نبودند به ما کمک کنند...
این داستان گذشت، همت همیشه از این جریان یاد می کرد؛ رسید به والفجر مقدماتی، در آنجا شب عملیات یک شب عاشورایی بود، حاجی وقتی به هم می ریخت روی پنجه های پا می ایستاد و رگش بیرون می زد و می گفت "بچه ها راهی به جز جنگیدن برای ما نیست"... وقتی صحبت می کرد این بچه ها چنان انرژی می گرفتند که می خواستند کوه را از جا بکنند.
آنجا حاجی یک جمله گفت، گفت که " به خدا قسم اگر فردا از این 13 کیلومتر رمل و سه کیلومتر موانع عبور نکنید و خط دشمن را نگیرید، آنهایی که می خواهند به کنفرانس غیر متعهدها بروند دستشان خالی خواهد ماند، اما باید سیاسیون ما با دست پر، حرف بزنند."
من بعضی موقع ها برای این سیاسیون کپک صحبت می کردم و می گفتم ، بدبخت ها این میز و مقامی که دارید مرهون کسی است به نام همت که بچه هایش را ترغیب می کرد روی سیم های خاردار بغلتند و پیروزی کسب کنند و هنوز هم که هنوز است جنازه هایشان بعد از 10 سال در کانال ها باشد که تو بروی و بشوی سفیر ایران در لبنان و جگر نکنی عکس چمران را در اتاقت بزنی، عکس چمران، بدبخت، نه احمد متوسلیان که بگوئید مثلا این بلاتکلیف است...
حاجی می گفت : "بچه ها اگر نجنگید به خدا این سازمان مللی ها می آیند عنان ما را به دست می گیرند و من در سوریه ولبنان این وضعیت را دیده ام"... شب عملیات والفجر مقدماتی این حرفها را برای بچه ها می زد؛ من می گفتم این چی میگه...
زد و این صحنه ها تمام شد و من کی فهمیدم تو چی می گی؟ ... زمانی که 598 را امضا کردیم، آمدند. همان هواپیما سفیده و با همان آدمها آمدند... در هتل بنده و جمعی از دوستان مسئول استقبال و رتق و فتق امر سازمان مللی ها بودیم.
فرانسوی ها ، ایتالیایی ها و فلان و آمریکایی ها هم آمدند که اگر زدید و کشتید و هر چی بود، غرامت و اینها را بی خیال شوید چون شماها پافشاری می کردید!
ما از 18 ملیت اسیر داشتیم در این جنگ چون از 37 کشور پای کار جنگ با ما آمده بودند؛ سودان، مصر قطر، پاکستان، افغانستان، دوبی، بوسنیایی، صرب، روس، ترکیه، کویت درپیت، عربستان سعودی ... 18 ملیت که در تاریخ ثبت شده ... اصلا می دانی ؟ نمی دانی ...
همت ! من نمی فهمیدم تو چه می گویی ... می دانی کی فهمیدم؟ روزی که از اینها استقبال کردیم دیدم آمریکاییه هم داخل هیات اینهاست... همه مثل آدمی زاد لباس پلنگی پوشیده بودند، اما آمریکاییه چطوری لباس پوشیده بود ... یک لباس کابوی، شلوار چرمی گاوچرانی، پشت این کفش مهمیز بسته، کلاه وسترن، کمربند چرمی، انگار برای گاوچرانی آمده حرام زاده ... قد دو متر و بیست و سانت که از آسانسور داخل نمی آمد ... وقتی آمد وقتی با من مواجه شد، زد پشتم و گفت : " hello my frend "
تا این را به من گفت من یکدفعه دوباره سال 61 به یادم آمد ، باهمت ، دیدم همت جلویم ایستاده و می گوید "بچه ها بجنگید اگر نجنگید اینها دوباره عنان ما را در دست می گیرند " ( حاج سعید در این بخش از صحبت ها می گرید)
من این رو نگاه کردم گفتم : همت ! آمدند، آمدند برادر ...
من و تو نمی توانیم عمق اینها را بفهمیم ، او فهمید کسی که امضا کرد ننوشت این برای من "احلی من العسل است"، نوشت جام زهر را ...
حالا که تا آخر خط با من پای این کار نیستید من رفتم ، خداحافظ ... دروغ هم نبود چون وقتی که این جام را سر کشید 6 ماه بیشتر دوام نیاورد؛ اگر به سال کشیده بود می گفتند که او با کلمات بازی کرد ...
اینها را اینجا می گویم که اینجا وقتی می گوئید آمده ایم با شهدا و سید علی دست بیعت بدهیم ... یک بار این بلا را سر امام آوردید شماها و گفتید تا آخر خط هستیم ... ولی باز هم از پشت به او خنجر زدید
او گفت : " بچه های من تنها راه پیروزی "اهدی الحسنیین" است، یا همه پیروز می شویم و یا همگی به شهادت می رسیم که آن نیز در نزد ما پیروزی است"
راه سومی وجود ندارد ... به اون یارو نماینده گفتند با آمریکا چکار می کنی، گفت ما که نمی توانیم با آمریکا بجنگیم، ما یک تاکتیک دیگری داریم، از روی آمریکا پرش می کنیم !
آنهایی که چنین تفکری در ذهنشان ایجاد شده بود، الان میفهمم که چرا آنجا امام دید که اینها تا آخر قصه پای کار نیستند ... چون تا آخر قصه کسانی باید بیایند که امضا کرده باشند که برای شهادت آماده ایم ...
کسانی که روزی اینجا (دوکوهه) بودند، فقط به زبان نمی گفتند ... توی کانال 5 شبانه روز جنگیده و وصیت نامه نوشته ، اسیر پیشش هست، زخمی ها هم پیشش هستند و آب نیز آنجا هست، اما عین آن چیزی را که مکتب اهل بیت به او گفته پیاده کرده ؛ یعنی آب را تقسیم کرده در کانال، به مجروح و اسیر به یک اندازه آب داده ...
تا قبل از جنگ سعی می کردند ما را "خر" کنند و می گفتند، این چیزی که شماها می گوئید مال زمان امیرالمونین و حسین بن علی است و آنها هم نوری از آسمان بودند و دیگر تکرار نمی شود و شما هم ادای آنها را در نیاورید ...
اما تاریخ یک بار دیگر تکرار شد ... کسی آمد به نام آقا روح الله که با دست خالی در مقابل همه تاکتیک ها و تکنیک ها زد و گرفت ...
ساواک می دانی یعنی چه ؟ نمی دانی ... در جنگ، شوروی، انگلیس، آمریکا ، تمام سلاح ها و اند جنگولک بازی های دنیا جمع شده بود علیه ما .. می دانی یعنی چه؟
اما انقلاب را برای ما خفیف جلوه می دهند، این آتشفشانی که دنیا را به زلزله چند ریشتری واداشت ... شاگردانش چه کسانی بودند؟ احمد بود، همت بود که اگر تا آخر معرکه بودند این داستان را تا آخر جلو می بردند و جاهایی امروز شمشیر می زدند که دیگر دغدغه این را نداشته باشی که سپاه بیاید برای ما آموزش دفاع کوی و برزن بگذارد (!) خاک بر سر ما ... آموزش کوی و برزن یعنی این که خیلی ببخشید، شلوارت را نگهدار ... یعنی عین فضاحتی که امیرالمومنین(ع) درباره آن گفت "بدبخت ملتی که بخواهد در کوچه پسکوچه های خودش بجنگد"، مثل این عراقی ها که ایستادند تا تانک و توپ در بین الحرمین و وادی السلام بایستد و آرپی جی بزند ؛ این ملت بدبخت است دیگر ... افتخار ما این است که بر و بچه های ما نگذاشتند که آنان بیایند در شهر تا ما با آنان بجنگیم؛ در جاهایی جنگیدند که می گفتند اینها دیوانه بودند ... فکه کجاست؟ چنانه کجاست ؟ شرهانی، شیلات ، بیات، قلاویزان، کنج کوچ و فلان کجاست که اینها غریبانه کشته شدند ...
1200 کیلومتر خط تماس است که تو یک شلمچه و طلائیه و فکه را می دانی، آن هم به برکت شهدایی مثل سید مرتضی آوینی و محمودوند و اینهایی که ...
من تمام پشتم خونی است از تمام خیانت هایی که شده ... باید بگویم که جماعت تو رو خدا بس کنید، اگر که پای کار نیستید شعار ندهید و این آقا را هم سر کار نگذارید ؛ چون سابقه دارد در همین سالها که این کار را کردند ...
آن نماینده های خبیث، نامه نوشتند به سید و اولاد پیغمبر و گفتند : آقا با آمریکا سرشاخ نشو ... دیدی که امام هم نتوانست و آخر هم جام زهر را سر کشید که موجب امتنان ملت شد... شما هم این مملکت را به بن بست نکشان تا بخواهی زهرنامه امضا کنی ... پس کرکره را بکش پایین ...
این نامه را بیش از 120نفر امضا کردند ... حواست بود ؟ بله انشاءالله حواست جمع بود چون انتقام را گرفتی و سری بعد نگذاشتی این ملعون ها جلو بیایند ... حتی در بین کاندیداهای ریاست جمهوری هم بود و می گفت پنجاه تومان به شما می دهیم و اون یکی گفت راه آمریکا را باز می کنیم و فلان ... مردم گفتند هری بروید دنبال زندگیتان ... تنها راه نجات تفکر امام خمینی است و بس ... به همین خاطر است که امروز دومرتبه مسخره مان می کنند در شهر که اینها دارند نظام را به بن بست می کشانند و می خواهند دوباره جنگ براه بیاندازند ...
نه ، به خدا ما غلط بکنیم ، تفکر خمینی خیلی وقت است که رفته، احمدی نژاد که هیچی، پدر احمدی نژاد هم نمی تواند آن را زنده کند ... ما پای کار تفکر خمینی نیستیم ...
تفکر او این بود که " هیهات اگر خمینی یکه و تنها هم بماند ، به راه خود که راه مبارزه با کفر و ظلم و شرک و بت پرستی است ادامه خواهد داد و به یاری بسیجیان جهان اسلام، این پابرهنه های مغضوب دیکتاتورها خواب راحت را از دیدگان سرسپردگانی که به ظلم و ستم خویش اصرار می نمایند سلب خواهد کرد " " راستی اگر بسیج جهانی مستضعفین تشکیل شده بود - بسیج جهانی مستضعفین نه این قطره چکانی هایی که شما درست کرده اید و واکسن می زنید ..- چه کسی جرات این همه جسارت با فرزندان معنوی رسول الله را داشت "
عشقش این بود که اینها سازماندهی شوند ... نه امروز که دیگر ام القرایی وجود ندارد ورهبری برای جهان اسلام وجود ندارد ... ما می گوئیم که حضرت آقا را قبول داریم ولی در دنیا که می بینید هر کسی می ریزد و سفارتی را آتش می زند ... خون ها به جوش آمده ولی کسی نیست که این قطرات پراکنده را - به تعبیر امام- متراکم کند و یک جا ضربه به آنان بزند ... گیر اکنون در جهان اسلام این است ...
این را می خواست آن سید به شما بفهماند که ما قدرت داریم و می توانیم بزنیم پس بیایید، می شود ، اما باورمان نشد، گفتند خسته شده ایم و بگذار کمی استراحت کنیم اما همان خرده خرده این شده که امروزه داخل شهر اینهمه سنگین شده ایم ... ماشین و سویچ یک طرف، خونه و فلان یک طرف، زن، بچه، مدرک، دانشگاه، درجه ، همه اینها به تو چسبیده و سنگین شده ای و تا اسم جهاد و جنگ می آید می گویی نکند طوری شود ...
بچه های ما که انقلابی ترین بچه ها بودند امروزه وقتی اسم جهاد و جنگ می آید جا می زنند ... ای خدا! من از روزی که می خواستم ازدواج کنم گفتم ما پاسداریم و پاسدار یعنی این که جانش کف دستش است ... البته آن موقع ها اینطوری بود و ما اینگونه بیعت کرده بودیم ...
خواهشا اگر نیستید شعار ندهید و این سید اولاد پیغمبر را تا ته خط نبرید و بعد .... کما این که این سوال را پیوسته از خود کردی که چرا وقتی امریکایی ها و انگلیسی ها به کربلا و نجف ریختند چرا آقا دستور نداد .... برای چه آقا بخواهد چنین دستوری بدهد ؟
آقا به تو نگاه می کند که اگر خودجوش پای کار بودی و فرمانده سپاه و جماعتش پای کار بودند و دل رهبر را گرم می کرد که آقا اجازه بده به میدان برویم ... نه این که بنشینند و بگویند آقا هر وقت صلاح دیدند به ما دستور می دهند و ما در خدمتیم (!)
نه برادر ! رهبران و پیامبران هیچ وقت چیزی فوق استطاعت شما نخواستند و هیچ وقت تو را به خودکشی ترغیب نکردند ... دیدند که اگر پای کارید، می گفتند و اگر نه به موعظه به شما کفایت می کردند ...
این روزها و این شبهای عاشورایی یک بار دیگر باید به هم بریزی ... آنهایی که اینجا نشسته بودند (حسینیه حاج همت دوکوهه) وقتی حاج همت برایشان صحبت می کرد، توی اتاق ها می نشستند و با خودشان کل کل می کردند .... یک وصیت نامه های ... ببخشید ... ببخشید ... یک وصیت نامه های مسخره ای می نوشتند ... اورکت من متعلق به بیت المال است آن را اگر سالم بود برگردانید، چهار کتاب دارم که متعلق به کتابخانه مسجد است، 150 تومان به بقالی سر کوچه بدهکارم، این خودکار ...
خیلی مسخره است سعید قاسمی، نه ؟ ... بله برای امروز که در این منجلاب در حال غرق شدن هستی، بدبخت این حرفها حاسبوا قبل ان تحاسبوا بود... شبها می نشستند اینجا و درس می گرفتند و اینجا نقطه اوج پرواز بود که ما امروز از دوکوهه لذت می بریم ...
از این چیزها که در این شهرهای مسخره این حرفها چیست که ما می زنیم ... وقت مگر می شود که ببینم از صبح تا شب چه غلطی کردم ... اینها چیزهایی است که باید با خودمان به شهرها ببریم ... بگوئیم رفتیم آنجا و راجع به آدم هایی برایمان صحبت می کردند که در دوره ما زندگی می کردند و با همان حالات شهید شدند ... یعنی این که راه علما را که درس بخوانی و خارج و مکاسب و اینها را میانبر زدند ... یک شبه ره صد ساله را میتوان طی طریق کرد، اما به شرطها و شروطها... اینجوری نیست که یکدفعه شور حسینی به سرت بزند و پیشانی بند ببندی و آهنگران هم برایت بخواند و به خطر بروی و شهید بشوی ... نه عزیزم کار دارد ...
آن موقع ها که در زمان جنگ خیلی ساده تر بود ولی الان خیلی کار دارد ... من و امثال من که کارمان با کرام الکاتبین است ... شما جوان تر ها یک خورده قاطی کرده اید ... نگاه می کنید می بینید این که ضرغامیه که پای درس علما بود، میگوید این اصحاب برره به خاطر این دلقک بازی هایشان به بهشت می روند ... خوب بچه من نگاه می کند و می گوید این که حزب اللهی است و اگر این حرفش هم درست باشد که اینها با این مسخره بازی هایشان به بهشت می روند .... احمد کاظمی و یزدانی و اینها هم به خاطر 25 سال خدمت شبانه روزی زیر آتش و در مصیبت ها به بهشت می روند .... بچه نگاه می کند می بیند و می گوید من مگر دیوانه ام که راه بابا یا راه احمد کاظمی را بخواهم بروم و زیر آتش بروم ؟ ... اگر رفتن به بهشت اینقدر راحت است، می روم دانشگاه و هنر دلقک بازی یاد می گیرم ...
مگر شماها این روزها این چیزها را در سر بچه های ما نمی کنید ؟ مگر این روزها اینگونه ما را در زمین نگاه نداشته اید که از شهر تهران دیگر بوی مسلمانی نمی آید ... حتی در جاده قم هم ای "مازیار بیژینی" دیشب که می آمدیم دیدی که "ساعت رادو"، "بنز الگانس" و فلان .... کار از این تبلیغات هم گذشته و حتی در فرودگاه، خود "الگانس" را آورده اند و گذاشته اند تا وقت پرواز، هفت دور هم دور این "الگانس" طواف کنی وبفهمی که تو جزو کارمندان بدبختی هستی که تا صد سال دیگر هم نمی توانی این را بخری ولی دور این طواف کن و بفهم که اگر می خواهی به این برسی باید میانبر بزنی و کارای زیر میزی بکنی تا خودت را به این "الگانس "برسانی ... این به تو و این بچه ها دارد تلقین می کند پس در این چنین شرایطی مگر مسخره بازی است که من بخواهم برایشان از شهادت حرف بزنم؟
پسرم، دخترم همه اینها را بریز دور ... احمد متوسلیان با آنهایی که جنگیده بود وقتی میخواست لبنان برود می گوید یک بار دیگر وصیت نامه بنویسد ... هر که دارد هوس کرببلا بسم الله
باور کنید دوستان اگر این حاجیپورها، چراغی ها، دستواره ها، قجه ای ها، کاورها، رستگارها، بهمنی ها و آنان بودند چکار می کردند ...
چقدر قشنگ گفت کاظم کاظمی ... خدایا اگر دستبند تجمل نمی بست دست کمانگیر ما را ..... کسی تا قیامت نمی کرد پیدا .... از آن گوشه کهکشان تیر ما را ... ولی خسته بودیم و یاران همدل ... به نانی گرفتند شمشیر ما را ...
اللهم یا حمید بحق محمد ... خدایا در این شب عاشورا ... شب که برکات اینچنین برما نازل می شود ... لجن ها وکثافت های خود را اورده ایم تا به گور بریزیم و استغاثه کنیم به دامن شهدا تا در این شب عاشورا نظری به ما کنند ... به خدا ما گیر کردیم ... شما ها حتی دیگر حتی در خواب هم به ما سر نمی زنید، این قدر که از شما دور افتاده ایم ... ما را ببخشید که مرام و اخلاق و منشمان عوض شده ... حتی اگر شده با استخوانها و پیراهن هایی که نوشته بودید می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم به ما سر بزنید .... با پیشانی بندهای سبز و سرختان به این بدبخت های در منجلاب فرو رفته سری بزنید ... شما برای ما فاتحه بخوانید ... شما نیاز به فاتحه بخوانید ... اللهم ایاک نعبد و ایاک نستعین ...
صلی الله علیک یا اباعبدالله
منبع : http://hamedtalebi.blogfa.com
بسم رب المخلصین
وبلاگ سردار بی نظیر و بی بدیل سپاه اسلام مسیح کردستان شهید
تقدیم به ارواح طیبیه ی شهدا به خصوص
روح با عظمت * آقا میرزا * و
همه ی شهدای مظلوم و غریب غرب غریب
منتظره همه ی شما هستیم
*****
خیلی محتاج دعای خیرتان هستم
خادم گردان وبلاگی کمیل بنده ی حقیر خدا کمیل
یا علی مدد
در اواخر شهریور 1359، همت از منطقه به شهرضا آمده بود تا وسایل و امكانات برای كارهای فرهنگی جمعآوری كند. موقع بازگشت، از من خواست كه همراهش به پاوه بروم و مقداری اسلحه و مهمات را كه به تازگی از گروهكهای ضدانقلاب غنیمت گرفته بودند، با خود به شهرضا بیاورم. این اسلحه و مهمات، اهدایی رژیم بعثی عراق به ضدانقلابیون ایران بود كه با لطف خدا و تلاش رزمندگان اسلام به دست نیروهای خودی افتاده بود. همت میخواست با استفاده از این وسایل، برای افشاگری ماهیت و چهره واقعی ضدانقلاب، نمایشگاهی در شهر برپا كند.
عصر روز سیام شهریور 1359، از شهرضا به مقصد تهران حركت كردیم. صبح روز سیویكم كه به تهران رسیدیم، یكراست به ستاد مركزی سپاه رفتیم تا مقداری وسایل و امكانات تبلیغاتی هم از آنجا بگیریم.
كارمان تا ظهر طول كشید. ظهر، پس از صرف ناهار، همت گفت كه بهتر است به نمازخانه برویم، استراحت كنیم و بعد به طرف پاوه حركت كنیم. پیشنهاد خوبی بود، چون شب قبل، در راه نتوانسته بودیم بخوابیم. وقتی به مسجد ستاد مركزی سپاه رفتیم، دیدیم كه یك آقای روحانی مشغول سخنرانی است. جای دیگری برای استراحت سراغ نداشتیم. تنها راه این بود كه صبر كنیم تا سخنرانی تمام شود و بعد در همان محل بخوابیم.
سخنرانی طولانی شد، به طوری كه ساعت دو بعداز ظهر بود كه آن بنده خدا هنوز مشغول صحبت بود و ما متعجب به اطراف نگاه میكردیم. یك ربع بعد، برادر منصوری كه در آن زمان فرمانده سپاه بود، نیروها را جمع كرد و طی یك سخنرانی اعلام كرد كه عراق به ایران حمله كرده است.
همت با شنیدن این خبر، رو به من كرد و گفت: «باید هر چه سریعتر به طرف پاوه حركت كنیم.»
پذیرفتم و بدون اینكه استراحت كنیم، با عجله راهی شدیم تا از طریق قزوین، همدان و كرمانشاه خود را به منطقه برسانیم.
نیمههای شب بود كه به همدان رسیدیم. بیخوابی و خستگی زیاد اذیتمان میكرد ولی هر چه گشتیم، جایی برای استراحت پیدا نكردیم. مجبور شدیم دوباره حركت كنیم. با رسیدن به كرمانشاه، همت پیشنهاد كرد برای استراحت به ستاد مشترك عملیات غرب برویم كه دوباره سر و كله هواپیماهای عراقی پیدا شد. شلیك بیوقفه توپهای ضدهوایی و همچنین بمباران هوایی دشمن آغاز شد. همت گفت كه بهتر است به طاق بستان برویم. در طاق بستان نیز همین برنامه بود.
وقتی نگاه به چهره همت انداختم، دیدم از خستگی و بیخوابی دارد از پا درمیآید. خودم هم چنین وضعیتی داشتم. در این هنگام، همت كه وضعیت كرمانشاه و طاق بستان را دیده بود، به رغم خستگی زیاد، تصمیم گرفت كه توقف نكنیم و یكسره به پاوه برویم. و ما از شهرضا تا پاوه -كه مسیری طولانی است- مجبور شدیم بیوقفه و بدون استراحت طی كنیم.
آن روز، روز آغاز جنگ بود.
* عبدالرسول امیری
در تابستان سال 1357 اولین تظاهرات علیه رژیم ستمشاهی در شهرضا توسط دانشجویان دانشگاهها برگزار شد. حاج همت در این تظاهرات رهبری جمعیت را به عهده داشت و شعارها را تنظیم میكرد. من كه در آن سال دانشجوی سال سوم دانشگاه اصفهان بودم، به اتفاق یكی از دوستانم به نام «رحمتالله سامع» در این تظاهرات حضور داشتیم.
وقتی جمعیت تظاهركننده به مقابل كتابخانه صاحبالزمان(عج) شهرضا رسید، من و رحمتالله تصمیم گرفتیم كه شعار جمعیت را عوض كنیم. مردم داشتند فریاد میزدند: «قانون اساسی، اجرا باید گردد.» ما دو نفر هم در ادامه فریاد زدیم: «این شاه آمریكایی، اخراج باید گردد.»
در همین لحظه، احساس كردم كه یك نفر از پشت سر پس گردنی محكمی به ما دو نفر زد. اول ترسیدیم. فكر كردیم مأمورین شاه هستند، ولی وقتی برگشتیم، دیدیم كه حاج همت است. گفتم: «برای چی میزنی؟»
گفت: «برای این كه اخلال نكنی.»
گفتم: «مگر ما چكار كردیم؟»
گفت: «هنوز وقت این شعارها نرسیده است. شما با این كارتان مردم را میترسانید و آنها دیگر جمع نمیشوند. این شعارها برای مراحل بعد است.»
آن روزها به سرعت گذشت و انقلاب به پیروزی رسید. پس از انقلاب، با شروع غائله كردستان، حاج همت عازم كردستان شد و در سال 1359 كه جنگ تحمیلی شروع شد تا مقام فرماندهی لشكر محمدرسول الله(ص) ارتقا پیدا كرد.
در آن زمان، مردم شهرضا آرزوی دیدن حاجی را داشتند ولی متأسفانه به خاطر مشكلات شغلی كمتر به شهرضا میآمد و همیشه در جبههها بود.
روزی اتفاقی مرا دید؛ در آن زمان او فرمانده لشگر بود.رو كرد به من و گفت: «مسیح، یا آن پسگردنی را قصاص كن و بزن، یا ببخش و حلال كن.»
وقتی این جمله را شنیدم، ناراحت شدم. دوست نداشتم به خاطر آن مسأله نگران باشد. از طرف دیگر، برایم عجیب بود كه بعد از چند سال هنوز آن خاطره از یادش نرفته است. گفتم: «قصاص میكنم.» و به طرفش حركت كردم. رفتم جلو و در آغوشش گرفتم و صورتش را بوسیدم. معذرت خواهی كردم و گفتم: «قصاص شد.»
بعد طرف دیگر صورتش را بوسیدم و گفتم: «چون رحمتالله مفقود است، این هم به جای او. خاطرت جمع باشد كه قصاص شدی.»
حاجی لبخند رضایتآمیزی زد و چیزی نگفت. وقتی لبخند او را دیدم، از
ته دل راضی بودم كه توانستهام او را خوشحال كنم.
* مسیحالله اصواشی
به سپاه پاوه رفته بودم تا سراغی از همت بگیرم. وقتی به جایگاه استراحت بچهها سر زدم، دیدم هیچ كس آنجا نیست. هنوز داخل اتاق را میگشتم تا بلكه یك نفر را ببینم و از او سراغ همت را بگیرم.
در همین موقع، صدای نالهای به گوشم رسید. صدا را دنبال كردم تا به یكی از اتاقهای ساختمان رسیدم. جلو رفتم، دیدم كه شخصی گوشه اتاق افتاده و ناله میكند. خوب كه دقت كردم، دیدم همت است.
از شدت سرماخوردگی، عفونت ریهها و شدت درد دندان نمیتوانست صحبت كند. گویا آمده بود برای معالجه و استراحت، ولی چون نزدیك غروب آفتاب رسیده بود، دكتر و دارویی نبود كه بتواند دردش را تسكین دهد. سه، چهار تا قرص مسكن همراهم بود. آنها را به او دادم و او همه را با هم خورد.
شب غذا تخممرغ آب پز بود. ولی او نمیتوانست آن را بخورد. ناچار مقداری آب و آرد و شكر مخلوط كردیم و بعد از جوشاندن، به صورت روان در آوردیم كه به عنوان سوپ بخورد.
موقع خواب، دیدم كه از شدت تب دارد میسوزد. رنگ و رویش تغییر كرده بود و حال خوبی نداشت. چارهای نبود، شب بود كاری از دستمان برنمیآمد. تصمیم گرفتم صبح هر طور كه شده او را به دكتر برسانم.
صبح، وقتی برای نماز از خواب بیدار شدم، دیدم كه همت سرجایش نیست. همه جا را گشتم ولی اثری از او ندیدم وقتی رفتم و از نگهبانی سراغش را گرفتم، گفت: «حدود ساعت سه بعد از نیمه شب، حركت كرد به طرف منطقه.»
برای لحظاتی سرجایم میخكوب شدم. باورم نمیشد كه با آن حال، راه بیفتد و به منطقه برود. ولی حاج همت بود و این كارها از او بعید نبود.
* عبدالجواد کلاهدوز
در پاوه بودیم؛ شبها دموكراتها از كوهها و مخفی گاههای خود بیرون میآمدند و به شهر حمله می كردند. با خمپاره شصت، تیربار و سلاحهای سبك سعی میكردند تا ایجاد رعب و وحشت كنند.
در یكی از این شبها، وقتی دشمن حمله كرد، همت در شهر نبود. گویا برای انجام مأموریتی به نودشه رفته بود. آن شب دشمن توان بیشتری گذاشته بود و قصدی بالاتر از ایجاد رعب و وحشت داشت.
تا نزدیكی صبح به صورت جنگ و گریز داخل شهر حضور داشتند و با نیروهای ما درگیر بودند. صبح، آتش جنگ خوابید و تا شب اتفاقی نیفتاد ولی با تاریك شدن هوا دوباره درگیری شروع شد و این بار سخت تر از شب قبل.تعدادشان زیادتر بود و تجهیزات بیشتری هم آورده بودند.
جنگ سختی درگرفته بود و دشمن تا واحد موتوری سپاه پیش آمد. ساعت دوازده و نیم شب بود كه دیدم همت از راه رسید. در حالیكه ناراحت و عصبانی بود، تا چشمش به ما افتاد، فریاد زد: «شما زنده هستید و آن وقت این ترسوها جرأت پیدا كردهاند تا موتوری سپاه پیشروی كنند؟!»
آنقدر عصبانی بود كه نمیتوانستیم حرفی بزنیم. بدون این كه منتظر بماند، بلافاصله چند نفر از نیروها را برداشت و به طرف واحد موتوری سپاه حركت كرد.
نیم ساعت بعد، نه صدای رگبار گلولهای به گوش میرسید و نه صدای انفجار خمپارهای. چنان پرتوان و قوی وارد نبرد شد و با چنان شجاعتی عمل كرد كه طی نیم ساعت، دشمن فهمید كه نمی تواند مقاومت كند و شهر را تخلیه كرد. و این در حالی بود كه دشمن دو شب پی در پی با موفقیت ایستاده بود و ما نتوانسته بودیم كاری بكنیم.
وقتی همت برگشت، هر كس او را میدید، باورش نمیشد كه او بعد از دو روز مأموریت، برگشته و در همان لحظه ورود با دموكراتها درگیر شده است.
در كردستان، علاوه بر نیروهای رزمندهای كه از سایر شهرهای كشور آمده بودند، عدهای از نیروهای محلی هم فعالیت داشتند. در آنزمان، رزمندگان در میان مردم بومی منطقه كار میكردند و به همین خاطر كسانی كه محل زندگیشان آنجا بود، دایم با نیروهای رزمنده تماس داشتند.
همت برای این افراد ارزش بسیاری قایل بود و همیشه افراد بومی را مورد توجه و عنایت قرار میداد. به سایر بچهها نیز توصیه میكرد تا با آنها مانند برادران خود رفتار كنند.
این رفتار، تأثیر زیادی در روحیه اهالی منطقه گذاشته بود. عده زیادی از آنان جذب نیروهای اسلامی شده بودند و بقیه مردم نیز به رزمندگان محبت داشتند. بنابراین همت به دلیل دارابودن این صفات خوب، در بین مردم از موقعیت خاصی برخوردار بود. مردم نسبت به او ارادت خاصی پیدا كرده بودند و او را از جان و دل دوست میداشتند.
یك شب، در حالیكه داخل مقر بودیم، یكی از بچهها با عجله خودش را به ما رساند و گفت: «یك نفر از بالا صدا میزند كه من میخواهم بیایم پیش شما، حاج همت كیست؟»
سریع بلند شدیم و خودمان را به محل رساندیم تا ببینیم قضیه از چه قرار است. گفتیم شاید كلكی در كار است و آنها میخواهند كمین بزنند. وقتی به محل رسیدیم، فریاد زدیم: «اگر میخواهی بیایی، نترس، بیا جلو!»
در جواب گفت: «شما پاسدار هستید؟»
گفتیم: «نه! ارتشی هستیم.»
دشمن به خاطر آنكه نیروهایش خود را تسلیم نكنند، تبلیغات عجیبی علیه ما كرده بود و این تبلیغات موجب ترس و وحشت نیروهای دشمن شده بود.
آن شخص فریاد زد: «من حاج همت را میخواهم.»
گفتیم: «بیا ببریمت پیش حاج همت.»
با ترس و احتیاط جلو آمد. وقتی نزدیك رسید، دید همه پاسدار هستیم. جا خورد. فكر میكرد كارش تمام است ولی وقتی برخورد خوب بچهها را دید، كمی آرام گرفت. او را بردیم پیش همت. پرسید: «حاج همت شما هستید؟» همت گفت: «بله! خودم هستم.»
آن كرد پرید جلو و دست همت را گرفت كه ببوسد. همت دستش را كشید و اجازه نداد. آن مرد دوباره در كمال ناباوری پرسید: «شما ارتشی هستید یا پاسدار؟»
همت گفت: «ما پاسداریم.»
او گفت: «من آمدهام به شما پناهنده شوم. من قبلاً اشتباه میكردم، رفته بودم طرف ضدانقلاب و با آنها بودم، ولی حالا پشیمانم.»
همت گفت: «قبلاً از ما قهر كرده بودی، حالا كه آمدی، خوش آمدی. ما با تو كاری نداریم و به تو اماننامه هم میدهیم.»
رفت جلو و او را در آغوش گرفت و بوسید. گفت: «فعلاًَ شما پیش سایر برادرهایمان استراحت كن تا بعد با هم صحبت كنیم.»
آن مرد مسلح بود. همت اجازه نداد كه اسلحهاش را بگیریم و او همانطور با خیال راحت در میان بچهها نشسته بود.
شب، همت برای او صحبت كرد. از وضعیت ضدانقلاب گفت و سعی كرد تا ماهیت آنها را فاش كند. آن مرد گفت: «راستش خیلی تبلیغات میكنند. می گویند كه پاسدارها همه را میكشند، همه را سر میبرند و خلاصه از این حرفها.»
همت گفت: «نه! اصلاً چنین چیزی حقیقت ندارد. ما همهمان پاسدار هستیم و شما آمدهاید سر سفره ما نشستهاید و با هم شام میخوریم. دور هم نشستهایم و صحبت میكنیم، شما همه برخوردهای ما را میبینید.»
آن شخص محو صحبتهای همت شده بود. وقتی این جملات را شنید، به گریه افتاد. همت پرسید: «برای چه گریه میكنی؟»
گفت: «به خاطر این كه در گذشته در مورد شما چه فكرهایی میكردیم.»
همت گفت: «خب، حالا كه برگشتهای عیب ندارد.»
او گفت: «من هم میخواهم پاسدار شوم.»
همت گفت: «اشكالی ندارد، پاسدار باش. اگر اینطور دوست داری، از همین لحظه به بعد تو پاسدار هستی.»
آن شخص با شنیدن این حرف خوشحال شد.
رفتار و برخورد همت چنان تأثیر عمیقی در او گذاشت كه دیگر یكی از نیروهای خوب و متعهد شد و در تمام موارد حضور فعال داشت. تا این كه مدتی بعد، در عملیات «محمد رسولالله(ص)» شركت كرد و شهید شد. بچهها به او لقب «حر» زمان داده بودند.
بعد از این قضیه و پخش خبر شهادت او، تعدادی از ضد انقلابیون فریب خورده آمدند و خود را تسلیم كردند. جالب اینكه، آنها هم در لحظه ورود، سراغ حاج همت را میگرفتند.
* برادر حاجی محمدی
همت در آزادسازی روستاها و ارتفاعات كردستان از لوث وجود ضدانقلاب، نقش به سزایی داشت و همیشه از این كه مردم مظلوم این مناطق را از ظلم و بیداد گروهكها نجات داده بود، احساس رضایت میكرد.
یك بار، خاطرهای برایم تعریف كرد كه هم برای خودش و هم برای ما ناراحتكننده بود. میگفت: «موقعی كه به نودشه رسیدیم، وارد خانه یكی از برادران بومی شدیم. در آنجا بچهای را دیدم كه سرش بیش از اندازه بزرگ بود و حالتی غیر طبیعی داشت. از صاحبخانه پرسیدم كه چرا این بچه اینطور شده است. گفت زمانی كه گروهكهای ضدانقلاب اینجا را محاصره كرده بودند، اجازه نمیدادند كه كسی از این محل خارج یا به آن داخل شود. به همین دلیل، نتوانستم به موقع واكسن بچه را بزنم، در نتیجه او بیمار شد و به این روز افتاد. افراد ضدانقلاب به من پیشنهاد دادند كه اگر میخواهی بچهات سالم بماند، میتوانی او را به عراق ببری ولی من قبول نكردم و حاضر نشدم كه از ایران خارج شوم.»
همت وقتی این خاطره را تعریف میكرد، از او به عنوان یك مسلمان واقعی یاد میكرد و میگفت كه «او به رغم اینكه میدید سلامت بچهاش به خطر افتاده، حاضر نشد زیر بار زور برود و غرور خود را بشكند. او تا آخر مقاومت كرد تا به آنها بفهماند كه یك مسلمان واقعی، هرگز از اصولش تخطی نمیكند. این كار او نیرو و قدرت زیادی میخواهد، چون من دیدم كه فرزندش از دست رفته است.»
* برادر شهید
زمانیكه شهید «سیدمحسن صفوی» فرمانده سپاه شهرضا بود، همت هم فرمانده سپاه پاوه بود. همت به صفوی علاقه زیادی داشت.
یك روز، همت به شهرضا آمده بود. كارت عضویت سپاه او باید تمدید اعتبار میشد. به همین خاطر، كارت را به سپاه شهرضا داد كه اقدام كنند. بعد از تحویل كارت، شهید صفوی به او گفت: «شما خودت فرمانده سپاه پاوه هستی، چه نیازی به كارت شناسایی از سپاه شهرضا و امضای من داری؟»
همت متواضعانه جواب داد: «دلم میخواهد كه امضای شما پای كارت شناسایی من باشد.»
در جوانرود، طول خط ما با عراق حدود یكصد كیلومتر بود. تنها نیروی آنجا سپاه بود. غالب افراد آنهم مردم كرد منطقه تشكیل میدادند.
ارتش عراق در آن منطقه از امكانات زیادی برخوردار بود و آتش سنگینی میریخت. در عوض، ما با حداقل تجهیزات دفاع میكردیم. اكثر سلاحهای ما از نوع سبك بود و توپخانه هم پشتیبانیمان نمیكرد. مجموع این عوامل، ما را در شرایطی قرار داده بود كه ضعیف عمل میكردیم.
یك روز، در دیدار با همت، قرار شد كه او سری به جوانرود بزند و وضعیت منطقه را از نزدیك بررسی كند.
وقتی آمد و از نزدیك شرایط سخت ما را مشاهده كرد، ناراحت شد و گفت: «تا حالا فكر میكردیم كه فقط پاوه محروم است، ولی الآن میبینیم كه از ما محرومتر هم هست!»
قول داد در بازگشت به پاوه، امكانات مختلف از قبیل: توپخانه و سلاحهای سنگین بفرستد. بعد از اینكه خداحافظی كرد و رفت، با خودمان گفتیم كه او هم مثل ما یك سپاهی است و دست و بالش بسته است. دلش به حال ما سوخت و قولی داد ولی مگر میتواند كاری بكند؟ اگر بتواند كاری كند، فكری به حال منطقه خودش میكند.
هنوز دو روز از رفتن او نگذشته بود كه دیدم دو تا دیدهبان از توپخانه ارتش آمدند و در منطقه مستقر شدند تا آتش یگان خودی را روی دشمن هدایت كنند. بعد هم یك دستگاه مینیكاتیوشا رسید. تعجب كرده بودم. باورم نمیشد كه او سر قولش بایستد و این كار را برای ما انجام دهد.
در آن روزها، این مسأله طبیعی بود كه فرماندهان مناطق، به لحاظ كمبود ادوات و امكانات نظامی، تنها به فكر منطقه تحت امر خود بودند و كاری با دیگر مناطق و فرماندهان دیگر نداشتند ولی همت در حالی كه فقط دو قبضه مینیكاتیوشا در دسترس داشت، یكی را برای ما فرستاد.
* غلامرضا جلالی
روحیه با نشاطی داشت و در سفرها سعی میكرد طوری رفتار كند كه به دیگران خوش بگذرد.
بهار سال پنجاه و نه، با او و سه نفر دیگر، یك سفر كوتاه خانوادگی به قم و محلات رفتیم. در مسیر، به هر شهر میرسیدیم، به زبان محلی آنجا حرف میزد یا شعری میخواند.
وقتی به محلات رسیدیم، گفت: «خانمها و آقایان! من به لهجه محلاتی بلد نیستم، در عوض حاضرم برایتان دزفولی، كردی یا قمشهای بخوانم!»
او خیلی اهل شوخی نبود ولی روحیه شادی داشت. گاهی اوقات فقط با یك جمله كوتاه، در قالب شوخی، حرف خودش را میزد. یك روز كه از جبهه به شهرضا برمیگشت، سری هم به خانه ما زد. باران شدیدی میبارید. وقتی در خانه را باز كردم و او را دیدم، خوشحال شدم. همانطور كه زیر باران ایستاده بود، گفتم: «باران و مهمان هر دو رحمتند، امروز هر دو با هم نصیب من شد.»
او در حالی كه اوركتش خیس شده بود، با خنده جواب داد: «اتفاقاً اگر هر دو با هم بمانند، آن وقت مایه زحمتند!»
با این جمله، متوجه شدم كه او را بیرون در نگه داشتهام. عذرخواهی كردم و گفتم: «بفرمایید حاج آقا! اصلاً حواسم نبود.»
* خواهر شهید
اولین دیدار همت با حضرت امام(ره)، تاثیر عمیقی در وجود او گذاشته بود.
همت تازه سپاه قمشه را راهاندازی كرده بود و از اینكه میتوانست امام و مقتدای خودش را ببیند، خوشحال بود.وقتی از دیدار حضرت امام(ره) برگشت، تا مدتها از نشئه این دیدار سرمست بود. خودش میگفت: «خیلی منقلب شدهام،»
پرسیدم: «آنجا چه اتفاقی افتاد؟»
گفت: دست آقا را بوسیدم و امام دست خود را به محاسن من كشید. در آن لحظه كه امام این كار را كرد، من دیگر در حال خودم نبودم. حالتی به من دست داد كه تا زندهام فراموش نخواهم كرد.»
او قبلاً هم امام(ره) را دیده بود. اولین روزی كه ایشان به ایران آمدند؛ همت میان جمعیت مشتاق در بهشتزهرا(س)، امام(ره) را دیده بود ولی آنبار با این بار تفاوتهای بسیاری داشت.
نوازش حضرت امام(ره) روح او را چنان آشفته كرده بود كه دیگر در قفس تنش نمیگنجید و چنین شد كه عشق و علاقه او به مقتدایش تا شهادت مظلومانهاش او را همراهی میكرد.
* ولی الله همت
همت كسانی را كه اهل جهاد و مبارزه بودند، دوست میداشت و از كسانی كه فقط اهل شعار بودند و در موقع عمل، از ترس مخفی میشدند، بیزار بود.
در آن دوران، یك نفر بود كه خودش را مبارز میدانست. حتی در ابتدا همت با او همكاری میكرد. او شخصی بود كه فقط شعار میداد و هر كجا كه میدید خطری متوجهاش نیست، صحبت میكرد، فریاد میزد و شعار میداد ولی تا بوی خطر به مشامش میرسید، صدایش درنمیآمد.
بعد از اینكه همت به اتفاق مردم مجسمه شاه را از میدان اصلی شهر پایین كشیدند، آن شخص نیز داد و فریاد راه انداخته بود و طوری وانمود میكرد كه گویی تمام این كارها را انجام داده است. مردم كه از باطن او خبر نداشتند، گمان میكردند كه فرد مخلص و متعهدی است.
یك بار، حاجی و بقیه دوستان برای راهپیمایی برنامهریزی كرده بودند. آن شخص هم با حرفهای فریبكارانه سعی داشت تا خود را در این برنامه سهیم جلوه دهد. ولی شب هنگام، سربازان شاه تمام شهر را در اختیار گرفتند. آن شخص تا اوضاع را چنین دید، اعلام كرد كه فردا راهپیمایی نیست و برنامه لغو شده است. همت گفت: «نه! تظاهرات برقرار است و اصلاً نباید از حضور مأموران وحشت كرد.»
آن شخص گفت: «خطرناك است؛ همه جا پر شده از پلیس.»
همت گفت: «تو اگر میترسی، میتوانی بروی خانه، كنار خانوادهات و همانجا مخفی شوی تا مبادا جانت به خطر بیفتد.»
فردای آن روز، همت و دوستانش موفق شدند تا سربازان را به وسیله قلاب سنگ از میدان دور كنند و بعد سایر مردم را به خیابانها بكشانند. بعد از اینكه مردم موفق شدند سربازان را فراری دهند، همت آن شخص را دید و گفت: «حالا فهمیدی كه جرأت مبارزه نداری. این مردم كه از هیچ چیز نمیترسند و به راحتی زیر باران گلوله فریاد میزنند، اینها مبارزند.»
آن شخص گفت: «مگر شما چكار كردهای.»
همت گفت: «هیچی! فقط كاری كردیم كه دیگر برنگردند و این طرفها پیدایشان نشود.»
* ولی الله همت
دامنه انقلاب وسیعتر شده بود. تظاهرات مردم در اغلب خیابانهای شهر جریان داشت و مأموران شاه در پی چارهای برای سركوبی مردم بودند، ولی مردم هر لحظه بیدار و بیدارتر میشدند.
رژیم، نیروهای كمكی به شهر اعزام كرده بود. سربازان سراپا مسلح، همراه با وسیله و ادوات نظامی، حوالی مركز شهر مستقر شده بودند تا امكان راهپیمایی و تظاهرات را از مردم سلب كنند. در این میان، همت كه فعالیتهای سیاسی خود را علنی كرده بود، هدایت نیروهای مخلص و مسلمان را به عهده داشت.
آن روز، تعداد سربازان و مأموران شاه از همیشه بیشتر بود. دیگر كسی جرأت نمیكرد از خانه بیرون بیاید و فریاد و شعار سر دهد و این برای همت خیلی ناراحت كننده بود.
مخفیانه خود را به مسجد رساند و سایرین را خبر كرد. همگی در مسجد جمع شدند و به فكر چارهای برای راندن سربازان بودند. اسلحهای برای مقابله با سربازان مسلح وجود نداشت. سرانجام قرار شد تا از همان وسایل سنتی و قدیمی استفاده كنند: «قلاب سنگ».
سریع دست به كار شدند. در مدت یكی دو ساعت، در دست هر كدام یك قلاب سنگ بود. همت، نیروها را تقسیم كرد و بچهها هر یك به سمتی روانه شدند.
لحظاتی بعد، باران سنگ بود كه از روی پشت بامها، بر سر مأموران شاه باریدن گرفت. سربازان كه فكر این را نكرده بودند، سراسیمه شروع به تیراندازی كردند ولی فایدهای نداشت. چند سرباز بر اثر اصابت سنگ نقش زمین شدند. دیگران كه شرایط را برای حضور مناسب نمیدیدند، شروع به عقب نشینی كردند.
با فرار سربازان، سایر مردم نیز به خیابانها ریختند. چند دقیقه بعد، شهر یكپارچه فریاد شده بود و این همان چیزی بود كه لبخند رضایت را بر لبان همت مینشاند.
* ولی الله همت
یكی از حوادث تلخ زندگی همت، حادثهای بود كه در دوران انقلاب، در حین تظاهرات، برای او رخ داد و منجر به شهادت یكی از دوستان او به نام «غضنفری» شد.
قبل از پیروزی انقلاب، او دایم مورد تعقیب مأموران شاه بود. «ناجی»، فرماندار نظامی وقت اصفهان، دستور داده بود تا هر كجا او را دیدند، با تیر بزنند. به همین خاطر، چندین بار مورد سوءقصد قرار گرفت.
آن روز، مقابل حسینیه «سادات»، تظاهركنندگان با مأموران درگیر میشوند. همت، پیشاپیش جمعیت فریاد میزد و شعار میداد. غضنفری نیز در كنار او ایستاده بود. در حین درگیری تیری به غضنفری اصابت كرد، كنار حاجی به زمین افتاد و به شهادت رسید. گویا اولین شهید انقلاب در شهرضا بود.
این حادثه برای همت تلخ و ناگوار بود. آن روز پس از تظاهرات، وقتی وارد منزل شد، چهرهاش دگرگون بود. با همیشه فرق میكرد و بغض گلویش را گرفته بود. تا پرسیدم: «ابراهیم چی شده؟» بغضش تركید؛ همانجا نشست و گریست. پرسیدم: «خب، بگو چی شده؟»
گفت: «غضنفری شهید شد.»
گفتم: «درگیری است؛ این كه دیگر اینقدر ناراحتی ندارد.»
گفت: «آخر قرار بود مرا هدف قرار دهند.»
گفتم: «كسی كه وارد این كارها شود، باید آماده شهادت هم باشد.»
گفت: «من نگران خودم نیستم؛ از هیچكدام از اینها هم نمیترسم. ناراحتی من از این است كه چرا باید یك نفر دیگر به جای من شهید شود.»
باز گریه امانش نداد. این حادثه برایش سنگین بود، چون فكر میكرد مأموران میخواستهاند او را هدف قرار دهند ولی تیر به غضنفری اصابت كرده است؛ و از این كه او سالم مانده و شهید نشده، رنج میبرد.
كسی چه میداند؛ شاید تلخی این حادثه تا لحظه شهادت همراه ابراهیم مانده بود.
* ولی الله همت
یكی از كارهای مهمی كه قبل از انقلاب انجام داد، سرنگون كردن مجسمه شاه در میدان شهر بود.
آن روز، روز تاسوعا بود. مردم از نقاط مختلف در دستههای سینهزنی راه افتاده بودند و عزاداری میكردند. حاجی و چند نفر دیگر برنامهریزی كرده بودند كه در یك فرصت مناسب، مجسمه را به پایین بكشند. قبلاً در حین تظاهرات، به طرف آن سنگ پرتاب میكردند ولی این بار قضیه فرق میكرد.
ظهر، ابراهیم ناهارش را در منزل خورد و بلافاصله به طرف میدان حركت كرد. در تظاهرات، جلودار جمعیت بود و آنها را هدایت میكرد. همه را جمع كرد و گفت كه باید مجسمه را پایین بكشیم.
ابتدا یك نفر بالا رفت و سعی كرد تا پاهای مجسمه را ببرد ولی از بس سخت و محكم بود، نتوانست این كار را انجام دهد. سپس عدهای رفتند و دستگاه هوا و گاز آوردند تا بدین وسیله بتوانند آن را سرنگون كنند، ولی باز هم فایدهای نداشت. در نهایت، همت چند نفر را فرستاد تا بروند و ماشین بیاورند.
آنها با چند ماشین برگشتند. همت از مجسمه بالا رفت و طنابی به گردن آن آویخت. سپس سر دیگر طناب را به ماشینها بستند و به كمك آنها سعی كردند تا مجسمه را پایین بكشند، تا این كه بالاخره موفق شدند.
با پایین آمدن مجسمه، مردم یكباره هجوم آوردند. در طول چند دقیقه، مجسمه به تكههایی تبدیل شد كه در دستهای مردم جابجا میشد.
هر كس تكهای برمیداشت و روی دست میگرفت و در حالی كه شعار میداد، به راه میافتاد.
این عمل، در آن روز، باعث شد تا مردم بیشتر نزدیك شدن انقلاب را حس كنند و با شهامت بیشتری در راه پیمایی ها حضور پیدا كنند. همه اینها مدیون فعالیت بیوقفه همت در ارتباط با آگاهی اذهان مردم شهر بود.
* ولیالله همت
در مدتی كه همت در مدارس تدریس میكرد، فعالیت های سیاسی خود را نیز ادامه میداد. این فعالیت ها عبارت بودند از: سخنرانی، آگاهی اذهان دانشآموزان، معلمان و…
یكی از این سخنرانیها در دبیرستان «سپهر» انجام شد. همت كه ترس در وجودش راهی نداشت، در حیاط مدرسه سخنرانی تند و داغی ایراد كرد و این موجب شد تا كسانی كه پای صحبت او نشسته بودند، یكی یكی از ترس متفرق شوند. تا اینكه همت دید تنها مانده است. در همین وقت، متوجه شد اطراف مدرسه پر از مأمورین شاه است كه می خواهند بریزند و او را دستگیر كنند.
تا آن روز، به رغم تلاشهای پیگیر مأموران برای دستگیری او، به دام آنها نیفتاده بود. اینبار هم با زیركی تمام سعی كرد تا از چنگالشان فرار كند. به همین خاطر، قبل از این كه مأموران حملهور شوند، به سرعت دوید و خود را به پشت درختان رساند و از مهلكه گریخت.
مأموران پس از آنكه متوجه فرار او شدند، تعقیبش كردند ولی همت بلافاصله از شهر خارج شد و به طرف یاسوج و شهرهای اطراف رفت.
در حدود بیست روز آفتابی نشد و مأموران ناامید، به خانه هجوم آوردند. ولی چون نام ابراهیم را نمیدانستند، به جای او برادرش را طلب كردند. وقتی «حبیبالله» روبهروی آنان قرار گرفت، دیدند كه باز هم نتوانستهاند به مقصود خود برسند و به این ترتیب، برای چندمین بار حاج همت از دست آنان گریخت.
* ولیالله همت
ابراهیم قبل از انقلاب هم اهل مبارزه و فعالیتهای سیاسی بود. دایم با قم در ارتباط بود؛ به آنجا میرفت و نوارها و اعلامیههای جدید حضرت امام(ره) را میگرفت و با خود به «شهرضا» میآورد. در خانه قدیمی ما سردابهای بود كه از آن استفاده نمیكردیم. ابراهیم اعلامیه ها و شبنامهها را به آنجا میبرد و مخفی میكرد تا در فرصت مناسب آنها را توزیع كند.
یك بار كه به قم رفته بود، با یك گونی اعلامیه و نوار به شهر برگشت. در راه، گونی را داخل جعبه بغل اتوبوس گذاشته بود. وقتی در فلكه صاحبالزمان(عج) از اتوبوس پیاده میشود، پاسبانهایی كه آنجا ایستاده بودند، متوجه او و گونی میشوند و تعقیبش میكنند.
در آن موقع، در خانه بودم. آخر شب بود كه دیدم در باز شد و محمدابراهیم با عجله آمد تو و تا مرا دید، گفت:«مادر خواب است یا بیدار؟»
گفتم: «خواب است؛ چه اتفاقی افتاده؟»
گفت: «هیچی. فقط بروید پشت بام و مراقب كوچه باشید ببینید چه خبر است.»
رفتم روی پشت بام و دیدم پاسبانها داخل كوچه مشغول پرس و جو هستند. آمدم پایین. دیدم در همین فاصله، گونی را با طناب از دیوار پشت منزل آویزان كرده است.پرسیدم: «چه كار كردی؟ اینها برای چی اینجا آمدهاند؟»
گفت: «هیچی؛ وقتی میآمدم، پاسبانها متوجه گونی شدند و تا اینجا تعقیبم كردند.»
گفتم: «حالا میخواهی چكار كنی؟»
گفت: «كاری ندارد، فقط كمك كن تا از دیوار پشتی بروم.»
او را از دیوار رد كردم. گونی را كه آویزان كرده بود، برداشت و فرار كرد.
در همین موقع، پاسبانها در خانه را زدند. رفتم در را باز كردم. چند نفر ریختند توی خانه. پرسیدم: «چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟»
سراغ ابراهیم را گرفتند.گفتم: «میبینید كه خانه نیست.»
گفتند: «تا اینجا تعقیبش كردهایم. بگو كجا پنهان شده؟»
با خونسردی گفتم: «از كجا بدانم كجا مخفی شده. میبینید كه اینجا نیست. اصلاً این خانه من و این هم شما، هر جا را میخواهید بگردید.»
پاسبانها شروع به جستجو كردند. تمام خانه را زیر و رو كردند ولی اثری از ابراهیم پیدا نكردند.
ابراهیم خودش را به باغهای اطراف شهر رسانده، اعلامیهها را مخفی كرده و متواری شده بود. سه روز از او خبری نداشتیم تا این كه به خانه آمد، در حالی كه تمام اعلامیهها را بین مردم پخش كرده بود.
* پدر شهید